دیشب مهمون داشتیم آنی و آرش و فاطمه و علی و فهمیه و بچه هاش. به کسی نگفتیم تولده ولی تولد محمد بود. عصرش با احسان رفتیم از ریشی کیک گرفتیم. تا قبل از اینکه مهمون ها بیان حالم خیلیییی بد بود یه سر درد از جنس خاصی داشتم از خواب بیدار شده بودم و یه جوری بودم! حس میکردم مردم! یا قراره بمیرم!! کلی طول کشید تا آپلود شم. خوب نمیخوابم. چند وقت پیشم خواب دیدم یکی اسید پاشید رو صورتم!!! اومدیم خونه یه قرص سر درد خوردم و با همون لباس بیرون نشسته بودیم که مهمونا اومدن و منم رفتم تو اتاق دو سوته آماده شدم! بعد از اینکه همه ی مهمون ها رفتن با محمد و آرش داشتیم حرف میزدم و بحث فلسفی میکردیم شیرین بود!
گردن دردم داره شدید و شدیدتر میشه با رانندگی رابطه ی مستقیم داره! هر وقت زیاد میشینم گردنم درد میگیره. پای کامپیوترم همینطور. فردا باید برم ازش عکس بگیرم و ببرم دکتر.
شنبه شب درسا اینا اومدن خونمون. ظهرشم یه خبر بد شنیدم که هنوزم اثراتش روم هست! بابام از ایران زنگ زد و گفت یکی از دوستاش (که از قدیماااا دوست خانوادگیمون بودن) فوت کرده. خیلی ناراحت شدم برای خودش که واقعا آدم خوبی بود. برای زنش برای بچه هاش که همسن و سال من و محمدن :( داشته یه ساختمونی میساخته پای کوه. روز قبلش بارون اومده بوده٬ میره به ساختمون سر بزنه با شریکش. تخته سنگ از رو کوه میاد روشون :( با جرثقیل سنگ رو از رو جنازه اش ور میدارن. دوستش زنده مونده. تجسم اون صحنه خییییلی وحشتناکه :(( روحش شاد. خیلی از خبر فوتش ناراحت شدم. خدا بیامرزتش و به زن و بچه اش صبر بده.
واقعا: کی از فردای ما چیزی میدونه که تا فردا کی رفته یا کی مونده یا این دنیا برای کی میمونه.....
خدایا روح همه رفتگان رو شاد کن و به همه ی عزیزانم طول عمر و سلامتی بده.
دیروزم که خونه بودم کلا جز عصری که رفتم کلاس. از ساعت 4 تا 7 خیلی طولانیه! دیروز یه دختر ایرانیه دیگه رو هم دیدیم باهامون حرف نزد ولی ایرانی بود اسمش هستی بود فکر کنم.
امروزم که 13 آبان! تولد عارفه هم هست. باید بهش زنگ بزنم...
همین الان زنگ زدم به فاطمه گفت یه جیم پیدا کرده تو آند قرار شد فردا بریم ببینیم چه جوریه اگه خوشمو اومد بریم هر روز.
امروزم از صبح خونه بودم و پای کامپیوتر. یه ساعت دیگه باید برم کلاس.
پ.ن : کاشف به عمل اومد تولد عارفه 13 آذر نه آبان. ندا 24 آبان.
دیشب با مامان و احسان رفتیم انجمن. برای تولد امام رضا مراسم بود مثل هر سال نبود آشنایان به تدریج دارن کمتر و کمتر میشن! وسطاش برگشتیم رفتیم سی سی دی آند. بعدم که اومدیم خونه تا ساعت 4 صبح داشتم کتاب Paulo Coelho - Eleven Minutes رو میخوندم. ورونیکا رو چند روز پیش تموم کردم. پریشب رفتیم خونه ی پریا اینا خیلی خوش گذشت! دفتر خاطرات بچگی های پریا رو میخوندیم و دو تایی میخندیدیم! خیلی چیزای با مزه ای توش نوشته بود!
چند روزی بود از گردن درد داشتم میمردم خیلی گردنم درد میکرد میزد به دستم شب ها به خصوص نمیدونستم بالش رو چه جوری بذارم! سه شنبه عصری رفتیم بیرون. با مامان تو مغازه بودیم یهووو خیلی درد گرفت رفتیم بریم یه بیمارستان ببینیم دکتر ارتوپد داره اونوقت شب! جلوی بیمارستان نمیشد پارک کرد رفتیم تو کوچه های پایین تر پارک کنیم تو کوچه اتفاقی مطب یه متخصص ارتوپد و جراح ستون فقرات دیدیم. صفی داشت ولی نشتیم تا نوبتمون شه. از وقتی رفتم تو مطب دردم خوب شد مریض های دیگه بنده های خدا خیلی وضعشون بد بود :( همه منو یه جوری نگاه میکردن که انگار چه مرگته اومدی دکتر قیافمم سرحال و خوشحال بود. چند تا قرص نوشت و گفت هیچی نیست! یه دونه از قرص هاشو خوردم خوب شدم. هر روزی که میگذره بیشتر به این باور میرسم که قرص هایی که تو ایران میخوریم گچ خالصه! تو ایران دندون عقلم رو کشیدم صد تا بروفن خوردم دردش کم نشد که نشد اینجا هر قرصی رو میخورم سر درد٬ سرما خوردگی٬ مسکن 10 دقیقه ای اثر میکنه!!
شنبه شب با احسان رفتیم کروگان اول رفتیم ادلبز یه کم گشتیم. سیر بودیم فقط برای تنوع یه ساندویچ نمیدونم اسمش چی بود (غذای عربی بود) خوردیم مزه اش هنوز زیر زبونمه خیلی خوشمزه بود. رفتیم تو خیابون قدم بزنیم یه رستوران خییلی خوشگل دیدیم رفتیم اونجا هم یه غذای اجق وجق خوردیم مرغ بود و مخلفات ولی اسمش سخت بود باز اومدیم خونه با مامان اینا هم شام خوردیم! :) تجربه ی جالبی بود بازم تکرارش میکنیم. تو یه شب چند جور غذا از ملیت های مختلف خوردیم همشم در حد تست کردن بود عذاب وجدان پر خوری هم نداشتم.
دوشنبه شب آناهیتا و مامانش اینا اومدن خونمون خداحافظی کردن مامانش اینا سه شنبه برگشتن ایران...
چند روز پیش به شیوا زنگ زدم خونه نبود پریشب زنگ زد بهم. خوشحال شدم باهاش حرف زدم!! چند روز قبلش هم به ویدا زنگ زدم خونه نبود. خودش یکی دو روز بعد زنگ زد. دلم برای خیلی از دوستام تنگ شده کاش ایران بودم!
خودمو میکشم دو خط درس بخونم نمیشه که نمیشه بازم میرم سمت رمان و کتاب داستان و اوج همتم یه ذره اتوکد یاد گرفتنه!
دیشب بعد عمری ماهواره رو درست کردیم و موفق به دیدن دل نوزان شدیم! برای سرگرمی بد نیست...
چند روزیه هر روز عصر میرم پیاده روی با اینکه تنها میرم ولی خیلی بهم خوش میگذره.
من دوباره جغد شدم شب ها بیدارم روزها میخوابم. شب ساعت ۱۲ تازه شروع میکنم به سریال (office)دیدن با احسان. بعدم که احسان میخوابه من رمان میخونم. دارم کتاب Veronika decides to die رو میخونم. نویسنده اش Paulo Cohelio. با اینکه از رمانی که به فارسی ترجمه نشده باشه خوشم نمیاد ولی از خوندن این کتاب واقعا لذت میبرم. آخرشم کلمه هایی رو که بلد نیستم رو در میارم و معنیشو از دیکشنری در میارم! ... خوشبختانه دیشب محمدم بیدار بود کلی تا صبح حرف زدیم و بحث ت ا ریخی س ی ا سی کردیم.
دیروز عصری دیدم احسان داره پوشه ی مدارکشو مرتب میکنه منم دلم خواست. رفتیم بیرون پوشه ی نو خریدم. اومدم خونه مدارک و کارنامه ها و رسیدهای هر سال رو جدا کردم و کلیم کپی های به دردنخور رو انداختم دور.
پارسال از ایران یه سی دی آموزش اتوکد آوردم. روزی یه درس دارم یاد میگیرم ولی بازم شک دارم یاد میگیرم یا نه. شاید آخرش مجبور شم برم کلاس. بعد دیوالی همه ی سابمیشن هامون باید با کد باشه!
خیلی دلم میخواد به دوستای وبلاگی قدیمی سر بزنم مثل پت٬ اهورا٬ نگار۷۲ ٬ نگار فانا٬ سانی٬ افسانه٬ ملودی٬ لیلی مجنون ٬ سعید و ... ولی با اینکه تعطیلم بازم وقت نمیکنم. وقتی حس کامپیوتر و اینترنت دارم یکی نشسته پاش! همین روزا یه سری به دوستای قدیمی میزنم.
خدایا شکرت.
عصری قراره برم سوسرود پیش پریا.
دیگه رسما یک نفرم نمیاد وبلاگم. تقصیر خودمه. ولی فرصت نمیکنم برم وبلاگ کسی. واسه خودم مینویسم!!
دارم یکی از آهنگ های نامجو رو گوش میدم. خیلی قشنگه. این درد مشترک هرگز ..... چقدر بدم میاد از بعضی هایی که فقط اسمشون خوانندست و نه صدا دارن نه متن آهنگ هاشون ذره ای معنی داره! اومدم آهنگ دانلود کنم یه سی دی بزنم برای ماشین یکی دو تا آهنگ درست و حسابی گیرم اومد فقط از صد تا لینک دانلود.
امروز روز انت خ ا ب ا ت مجلس هند بود و تعطیل رسمی. دیروز رو هم کالج نرفتم. صبحش مامان رو بردم باهاراتی کار داشت و بعدم اومدم خونه. عصر فاطمه زنگ زد رفتیم تو پانچواتی پیاده روی دو تایی. بعدم رفتیم خونه ی فهیمه اینا. آخر شبم با احسان رفتیم به ویدا و درسا یه سری زدیم. خوش گذشت. کلی فیلم بهمون دادن که ببینیم! یکشنبه صبح با احسان رفتیم پیاده روی. شنبه هم از صبح شروع کردیم به اتاق تکونی و دکور اتاق رو عوض کردن خیلی مدل جدیدش خوشگل و دلباز تره... جمعه صبح پرزنتیشن ستراکچر بود. من و صبا تو یه گروه بودیم. کلاس بعدیم بی اس بود که کلاس نداشتیم واسه ای دی هم نموندیم و اومدیم خونه. پنجشنبه هم همینطور فقط تی پی٬ کلاس صبح رو اتند کردیم. ای دی تشکیل نشد در اصل. بعد کالج با مامان اینا رفتیم شهریه مو دادیم. چهارشنبه ها هم که عالیه با دل و جون از صبح تا ظهر رو تو کالج موندیم و سر همه ی کلاس ها رفتیم. بعد از اینکه کالج تموم شد با صبا رفتیم کافی شاپ بالای ای سکور در کمال آرامش و صفا جزوه ی تی پی نوشتیم! سه شنبه هم ای دیش پیچیده شد یا همون در اصل کلاس تشکیل نشد. دوشنبه هم گوریل نیومده بود برای آی دی. کارمونو به زنه نشون دادیم و با صبا رفتیم دفتر باهاراتی شهریه اشو بده. مامانم اتفاقی اونجا دیدیم! با مامان رفتیم لاکشیمی رود خرید. یه تاپ خریدم و اومدیم خونه. یکشنبه ی هفته ی پیش صبحش با احسان رفتیم سینما up دیدیم. سه بعدی بود با عینک دیدیم. خیلی قشنگ بود من انیمیشن دوست ندارم ولی up فوق العاده با نمک بود! بعد از سینما با مامان و محمد و آناهیتا و آرش رفتیم پیک نیک یه جایی بیرون شهر. بارون گرفت خدا رو شکر یه جای سقف دار پیدا کردیم و جوجه کباب درست کردیم و تا عصر نشستیم و اومدیم خونه.
یکی از بچه ها تعریف میکرد با یکی از آشناهاش داشتن حرف میزدن هی طرف ازش میپرسه نگار چه جور دختریه و ... اونم میگه دختر خوبیه. خلاصه آخرش طرف میگه میخوام برم خواستگاریش ...!! دوستم بهش میگه نگار ازدواج کرده. تعجب کردم. اصلا من نمیشناسم طرف رو نمیدونم از کجا منو میشناسه. دلم سوخت که نمیدونسته ازدواج کردم!! امیدوارم راحت و سریع قضیه رو فراموش کنه و اذیت نشه...
امروز تولد مامان احسان٬ دلم برای همه ی فامیل تنگ شده!
دارم کتاب دید و بازدید جلال آل احمد رو میخونم. یه حس خاص و خوبی میده بهم!
بازم حرف های همیشگی و حرف از مرگ! چرا درک نمیکنم دنیای باقی تا ابد ادامه داره. چرا همه از گفتگو راجع به مرگ گریزانند در حالی که اتفاقی که بی برو و برگشت برای همه ی انسان ها میوفته یه اتفاق تلخ نیست از نظر من و بخشی از زندگیه. چه طور یه انسان میتونه زنده باشه و به سرانجام این زنده بودنش فکر نکنه. چی میشه بعد از مرگم؟ به کجا میرم؟ من همین نگار میمونم بعد از مرگ؟ آشناهامو میشناسم تو اون دنیا؟ تنها میمونم یا بازم زندگی اجتماعی دارم؟ میفهمم گذر زمان رو؟ اگر میفهمم چه طور بی نهایت بودن و ابدی بودنش آزارم نمیده؟ تا ابد یعنی تا کی؟؟؟؟؟ زمانی هست؟ چه طور میشه فاکتور زمان و مکان بعد از مرگ برداشته شه (به گفته ی بعضی ها)؟ من در آینده مادر خواهم شد..... یک انسان رو به این دنیای فانی دعوت میکنم. یکی مثل من که همه ی این سوال ها تو ذهنش میاد و میره و مثل من و همه ی آدم های روی زمین تا روز مرگش جوابی برای این سوال ها پیدا نخواهد کرد! چه رسم شیرین و تلخیه زندگیه!
خدایا صدها هزار بار شکرت. برای بزرگترین نعمتت یعنی زندگی و قدرت تفکر.
پنجشنبه ی هفته ی قبل هم که کالج رو پیچوندیم و جمعه اش هم که کلا الافی بود هیچ کلاسی نداشتیم تقریبا از صبح الاف بودیم. شنبه رو خونه بودم. اکتیو شده بودم خونه رو تمیز کردم ظرف شستم و نهار درست کردم. مامان خیلی حال کرد چون بعد از مدت ها از من فعالیتی سر زده بود. شبش رفتیم یه رستوران جدید تو آند ظاهرش خیلی شیک و پیک نبود ولی غذاهاش آدمو میبرد فضا! یکشنبه صبح با احسان رفتیم سینما orphan دیدیم ترسناک بود و باحال داستانش رو دوست داشتم. شب با آنی و آرش و مامان و احسان رفتیم جیم٬ مراسم رقص چوب هندی ها بود یه کم دیدیم و اومدیم خونه ی ما همگی. حرف زدیم و منچ!! بازی کردیم و رفتن. به مدت کارمون این شده بود که شبا با احسان میرفتیم بالای وست ساید گیم بازی میکردیم اول یه بازی که اسمشو نمیدونم رو رو میز بازی میکردیم و باید به هم دیگه گل میزدیم و بعدم موتور سواری که خیلی کیف میداد.
چند وقته هر جا میریم من رانندگی میکنم خیلی ترسم ریخته و با اعتماد به نفس شدم اگه خودمو چشم نزنم!! ... گوشیمم دوباره قاط زد و بردمش تعمیر که بعدش بفروشمش :( دوستش داشتم. نمیدونم چی بگیرم!
خدایا شکرت......
این روزها کالج خبر خاصی نبود جز یه سری امتحان که نمره هاش مهم نیست و همه ی کلاس با تقلب امتحان دادن و روزهای عادی و پیچش دانشگاه مثل همیشه. جمعه سر زنگ ای دی مامان اومد دنبالم که بریم ام جی. نیکام گفت شیت هاتو بکش و بده به مخمل و برو منم کشیدم رفتم بدم به مخمل گفت نمیذارم بری و باید بمونی و ... منم توجه نکردم اومدم!!* شبش با مامان اینا رفتیم پیش آنی و داداشاش. شنبه یکشنبه و دوشنبه رو تعطیل بودم به گشت و گذار و خوشی گذشت. رفتیم ای سکور و وست ساید و یکشنبه شبم با احسان رفتیم سینما the ugly truth دیدیم. موقع برگشتن ساعت ۲ نصف شب بود دیدیم کلی هندی دارن پیاده از پاشان میان و میرن! نمیدونم کدوم مراسم مذهبیشون بود چی بود ولی نصف شبی خیابون پر آدم بود. دوشنبه عید فطر بود و جمعه از پرینسیپال اجازه گرفتیم که نریم. مثل هر سال واسه نماز عید خواب موندم. جز پارسال سال هاست من در حسرت خوندن نماز عید خواب میمونم!!! ولی بعدش رفتیم امام باره پریا اینا رو دیدم و بعدم رفتیم اس جی اس مال نمیدونم چرا اینقدر بهم خوش گذشت با اینکه کار خاصی نکردیم. صبحانه خوردیم!! ساعت ۱۲ البته بعدم رفتیم مغازه ها رو گشتیم و یکی دو دست گیم بازی کردیم و بعدم رفتیم لندمارک کتاب خریدیم و نهار خوردیم و اومدیم خونه. شبش احسان و محمد و دوستاشون رفتن بولینگ منم رفتم پیش پریا و کلی حرف زدیم و بسی لذت بردم! امروزم کالج خوب بود کلاس اول امتحان ستراکچر بود کلاس دوم تی پی بود با فندک که دیر کردیم رامون نداد ولی آخرش مهربون شد گذاشت اتندنس بزنیم. کلاس بعدیم ای دی بود که گوریل بهمون گفت برید مدارکتونو بیارید. صد جور چیز ازمون خواسته بود. هر کاری کردیم گفتیم فردا بیاریم گفت نه. به نیکام گفتیم و اتند زدیم و گوریل رو راضی کردیم فردا بیاریم براش و پیچوندیم اومدیم خونه! الانم ساعت ۲ نصف شبه منم ۶:۳۰ صبح باید بیدار شم!!! البته اگه بخوابم! :) امروز عصرم با احسان رفتیم طبقه ی بالای وست ساید گیم بازی کردیم کلی. خیلی کیف داد. رانندگی هم شده جز تفریحاتم هی ماشین رو ور میدارم میرم خرید تا سر کوچه و آرایشگاه و ... هر وقتم شب میریم جایی من میشینم. گوشیمم خراب شده بود! داشت میمرد! بردم نمایندگی htc گفتن ۱۱ هزار روپیه خرج تعمیرشه!! دپرس شده بودم تا اینکه بردم یه گوشی فروشی ۱۲۰۰ تا دادم درستش کرد و خدا رو شکر فعلا درست کار میکنه! .... این چند روزه دو سه تا فیلمم دیدم٬ هم خونه٬ گیس بریده و ... سریال Office رو هم داریم میبینیم.... دیشب احسان از من و محمد کلمه های سخت میپرسید (انگلیسی) و نمره میداد بهمون :) کلی چیزهای جدید یاد گرفتم. خوشحالم :) چند روزیه این تفریح مفید جایگزین منچ بازی شده!!
خدایا شکرت.
عصری بابا از ایران زنگ زد همیشه شب ها زنگ میزنه بعد از احوالپرسی گفت زیاد نمیتونم حرف بزنم گوشی رو بده به مامان یه لحظه ترسیدممم یاد اون شبی افتادم که محمد زنگ زد و گفت عمو فوت کرده! خدا خدا میکردم مامانبزرگ طوریش نشده باشه یه ذره که حرف زدن دیدم مامان ناراحت شد ولی نه خیلی زیاد خیالم یه کم راحت شد! زن عموی مامانم فوت کرده. اینقدر خبرای این تیپی شنیدم این چند وقته یه جورایی شدم همش فکرام فلسفی شده و تو فاز اون دنیام. چقددددر مرگ نزدیکه. امروز تو حمام داشتم صورتمو میشستم کف رفت تو دماغم و حلقم و به سرفه افتادم شدیددددد واقعا حس کردم با خفگی یه قدم فاصله دارم! خلاصه که خیلی مرگ نزدیکه خدایا خودت آخر و عاقبتم رو به خیر بگذرون. واسه زن عموی مامانمم غصه خوردم زن خوبی بود و مثل همه ی اونایی که این چند وقته خبر فوتشون رو شنیدم سالم و سرحال بود. روحش شاد. خدا بیامرزتش.
هنوزم یاد مامان شیوام. همش تصوریش جلوی چشامه. باید دوباره به شیوا زنگ بزنم ولی نمیدونم چی بگم اگه مثل اون دفعه آروم و ساکت باشه منم هنگ میکنم. اگه زنگ نزنمم که نمیشه چه جوری بگم به یادشم! خدا بهش صبر بده.
خدایا میگن تو شب های قدر سرنوشت یک سال آدم رقم میخوره سرنوشتم رو به بهترین نحو ممکن رقم بزن. خدایا روح همه ی رفتگان از یاد رفته رو شاد کن. گناهامو ببخش و به عزیزانم سلامتی و طول عمر بده و حال همه ی مریض ها و مامانبزگ معصومم رو که اینقدررر درد میکشه خوب کن. ریشه ی ظلم رو از دنیا بکن. عاقبت ایرانم رو به خیر کن و .... خودت بهتر میدونی چی میخوام! هزاران بار شکرت خدایا!