تبليغاتX
نگار
فردا یا به عبارتی امشب مامان برمیگرده ایران. ناراحتم! دلم براش تنگ میشه :( ولی از یه طرفی هم بابا گناه داره تنهاست...

دیشب مهمون داشتیم آنی و آرش و فاطمه و علی و فهمیه و بچه هاش. به کسی نگفتیم تولده ولی تولد محمد بود. عصرش با احسان رفتیم از ریشی کیک گرفتیم. تا قبل از اینکه مهمون ها بیان حالم خیلیییی بد بود یه  سر درد از جنس خاصی داشتم از خواب بیدار شده بودم و یه جوری بودم! حس میکردم مردم! یا قراره بمیرم!! کلی طول کشید تا آپلود شم. خوب نمیخوابم. چند وقت پیشم خواب دیدم یکی اسید پاشید رو صورتم!!! اومدیم خونه یه قرص سر درد خوردم و با همون لباس بیرون نشسته بودیم که مهمونا اومدن و منم رفتم تو اتاق دو سوته آماده شدم! بعد از اینکه همه ی مهمون ها رفتن با محمد و آرش داشتیم حرف میزدم و بحث فلسفی میکردیم شیرین بود! 

گردن دردم داره شدید و شدیدتر میشه با رانندگی رابطه ی مستقیم داره! هر وقت زیاد میشینم گردنم درد میگیره. پای کامپیوترم همینطور. فردا باید برم ازش عکس بگیرم و ببرم دکتر.

شنبه شب درسا اینا اومدن خونمون. ظهرشم یه خبر بد شنیدم که هنوزم اثراتش روم هست! بابام از ایران زنگ زد و گفت یکی از دوستاش (که از قدیماااا دوست خانوادگیمون بودن) فوت کرده. خیلی ناراحت شدم برای خودش که واقعا آدم خوبی بود. برای زنش برای بچه هاش که همسن و سال من و محمدن :( داشته یه ساختمونی میساخته پای کوه. روز قبلش بارون اومده بوده٬ میره به ساختمون سر بزنه با شریکش. تخته سنگ از رو کوه میاد روشون :( با جرثقیل سنگ رو از رو جنازه اش ور میدارن. دوستش زنده مونده. تجسم اون صحنه خییییلی وحشتناکه :(( روحش شاد. خیلی از خبر فوتش ناراحت شدم. خدا بیامرزتش و به زن و بچه اش صبر بده.

واقعا: کی از فردای ما چیزی میدونه که تا فردا کی رفته یا کی مونده یا این دنیا برای کی میمونه..... 

خدایا روح همه رفتگان رو شاد کن و به همه ی عزیزانم طول عمر و سلامتی بده.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:0 توسط نگار |

جمعه عصری با مامان و آنی رفتیم one سیمبایسیس. تازه باز شده تقریبا. بد نبود. شنبه شب خونه ی آناهیتا دعوت بودیم خوش گذشت! خانوادگی دستپختشون خوبه هم آش های مامانش هم قرمه سبزی که آرش درست کرده بود هم دستپخت خود آناهیتا! یکشنبه عصرم با مامان و آنی رفتیم ام جی رود دو تا جا شمعی خریدم با یه گلدون چوبی بزرگ روش صورت یه آدمکه تریپ صنایع دستی آفریقاییه! شبش فاطمه زنگ زد گفت میاین بریم بیرون با مامان و محمد و احسان و علی و فاطمه رفتیم مک دونالد. دوشنبه صبح هم با نوشین قرار داشتم رفتیم سی سی دی اف سی رود. یه پسر پر رو نمیدونم کجایی بود اومد نشست سر میزمون! خودش صمیمی شد و شروع کرد به حرف زدن از هر 10 سوالش یکیشو با تاخیییر جواب میدادیم ولی به روی مبارک نمیاورد! تا اینکه یکی اومد بهم گفت این ماشین مال شماست بالا دارن تعمیرات میکنن و سیمان و... میریزه پایین. بیا جاشو عوض کن من و نوشینم جیم فنگی فرار کردیم از دستش و رفتیم یونیورسیتی پیش مامان یکی دو ساعتی با نوشین حرف زدیم و عکس دیدم بعدم مامان رو رسوندمش باهاراتی. اف سی رود از نوشین جدا شدیم خداحافظی کردیم. پشت سر ماشین امین رفتم. قرار بود بریم کلاس اتوکد. وسطای کلاس پیچوندیم رفتیم ساب وی. کلاسش بد نبود خوشم اومد دارم یه چیزایی یاد میگیرم! شبش با احسان رفتیم خونه ی ویدا اینا. احسان برای مامانش یه سری کرم سفارش داد منم یه سایه گرفتم.

دیروزم که خونه بودم کلا جز عصری که رفتم کلاس. از ساعت 4 تا 7 خیلی طولانیه! دیروز یه دختر ایرانیه دیگه رو هم دیدیم باهامون حرف نزد ولی ایرانی بود اسمش هستی بود فکر کنم.

امروزم که 13 آبان! تولد عارفه هم هست. باید بهش زنگ بزنم...

همین الان زنگ زدم به فاطمه گفت یه جیم پیدا کرده تو آند قرار شد فردا بریم ببینیم چه جوریه اگه خوشمو اومد بریم هر روز.

امروزم از صبح خونه بودم و پای کامپیوتر. یه ساعت دیگه باید برم کلاس.

پ.ن : کاشف به عمل اومد تولد عارفه 13 آذر نه آبان. ندا 24 آبان.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:42 توسط نگار |

امروز 88/8/8 تولد مامانبزرگمم هست. تاریخ باحالیه. معلوم نیست تا 99/9/9 زنده باشم یا نه :) 

دیشب با مامان و احسان رفتیم انجمن. برای تولد امام رضا مراسم بود مثل هر سال نبود آشنایان به تدریج دارن کمتر و کمتر میشن! وسطاش برگشتیم رفتیم سی سی دی آند. بعدم که اومدیم خونه تا ساعت 4 صبح داشتم کتاب Paulo Coelho - Eleven Minutes رو میخوندم. ورونیکا رو چند روز پیش تموم کردم. پریشب رفتیم خونه ی پریا اینا خیلی خوش گذشت! دفتر خاطرات بچگی های پریا رو میخوندیم و دو تایی میخندیدیم! خیلی چیزای با مزه ای توش نوشته بود! 

چند روزی بود از گردن درد داشتم میمردم خیلی گردنم درد میکرد میزد به دستم شب ها به خصوص نمیدونستم بالش رو چه جوری بذارم! سه شنبه عصری رفتیم بیرون. با مامان تو مغازه بودیم یهووو خیلی درد گرفت رفتیم بریم یه بیمارستان ببینیم دکتر ارتوپد داره اونوقت شب! جلوی بیمارستان نمیشد پارک کرد رفتیم تو کوچه های پایین تر پارک کنیم تو کوچه اتفاقی مطب یه متخصص ارتوپد و جراح ستون فقرات دیدیم. صفی داشت ولی نشتیم تا نوبتمون شه. از وقتی رفتم تو مطب دردم خوب شد مریض های دیگه بنده های خدا خیلی وضعشون بد بود :( همه منو یه جوری نگاه میکردن که انگار چه مرگته اومدی دکتر قیافمم سرحال و خوشحال بود. چند تا قرص نوشت و گفت هیچی نیست! یه دونه از قرص هاشو خوردم خوب شدم. هر روزی که میگذره بیشتر به این باور میرسم که قرص هایی که تو ایران میخوریم گچ خالصه! تو ایران دندون عقلم رو کشیدم صد تا بروفن خوردم دردش کم نشد که نشد اینجا هر قرصی رو میخورم سر درد٬ سرما خوردگی٬ مسکن 10 دقیقه ای اثر میکنه!!

شنبه شب با احسان رفتیم کروگان اول رفتیم ادلبز یه کم گشتیم. سیر بودیم فقط برای تنوع یه ساندویچ نمیدونم اسمش چی بود (غذای عربی بود) خوردیم مزه اش هنوز زیر زبونمه خیلی خوشمزه بود. رفتیم تو خیابون قدم بزنیم یه رستوران خییلی خوشگل دیدیم رفتیم اونجا هم یه غذای اجق وجق خوردیم مرغ بود و مخلفات ولی اسمش سخت بود باز اومدیم خونه با مامان اینا هم شام خوردیم! :) تجربه ی جالبی بود بازم تکرارش میکنیم. تو یه شب چند جور غذا از ملیت های مختلف خوردیم همشم در حد تست کردن بود عذاب وجدان پر خوری هم نداشتم.

دوشنبه شب آناهیتا و مامانش اینا اومدن خونمون خداحافظی کردن مامانش اینا سه شنبه برگشتن ایران...

چند روز پیش به شیوا زنگ زدم خونه نبود پریشب زنگ زد بهم. خوشحال شدم باهاش حرف زدم!! چند روز قبلش هم به ویدا زنگ زدم خونه نبود. خودش یکی دو روز بعد زنگ زد. دلم برای خیلی از دوستام تنگ شده کاش ایران بودم! 

خودمو میکشم دو خط درس بخونم نمیشه که نمیشه بازم میرم سمت رمان و کتاب داستان و اوج همتم یه ذره اتوکد یاد گرفتنه! 

دیشب بعد عمری ماهواره رو درست کردیم و موفق به دیدن دل نوزان شدیم! برای سرگرمی بد نیست...

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:8 توسط نگار |

یکشنبه عصری رفتم پیش پریا. دو تایی رفتیم یه کافی شاپ نزدیک خونشون. تازه کشفش کرده بود! دوشنبه شب خونه ی فاطمه اینا دعوت بودیم. کلی الکی خندیدیم! منچ بازی کردیم و ... فردا صبحش با احسان رفتیم ام جی رود شاپرز ستاپ طبقه بالاش مغازه لوازم تحریر فروشیه یکی از دوستای هندیه قدیمیم رو دیدم! سونیا از بچه های وادیا بود. نهار رفتیم کی اف سی. یه کم مال ها رو گشتیم و اومدیم خونه. چهارشنبه صبح با مامان اینا رفتیم مدرسه ایرانی و یونیورسیتی... شبم رفتیم شیوساگار. موقع برگشتن ماشین بنزین تموم کرد تقصیر من بود چون چند بار آخر رو من نشسته بودم :) دیروزم خونه بودم ساعت ۱ ظهر از خواب بیدار شدم نهار درست کردم! عصری واسه خودم رفتم آنتی و پانچواتی گردی. شبم با مامان اینا رفتیم انجمن یه سر و بعدم رفتم از صبا یکی از جورنالامو گرفتم. یکشنبه داره میره ایران. دیشب اعصابم خورد بود*. امروزم که از صبح رسما الافم.

چند روزیه هر روز عصر میرم پیاده روی با اینکه تنها میرم ولی خیلی بهم خوش میگذره.

من دوباره جغد شدم شب ها بیدارم روزها میخوابم. شب ساعت ۱۲ تازه شروع میکنم به سریال (office)دیدن با احسان. بعدم که احسان میخوابه من رمان میخونم. دارم کتاب Veronika decides to die رو میخونم. نویسنده اش Paulo Cohelio. با اینکه از رمانی که به فارسی ترجمه نشده باشه خوشم نمیاد ولی از خوندن این کتاب واقعا لذت میبرم. آخرشم کلمه هایی رو که بلد نیستم رو در میارم و معنیشو از دیکشنری در میارم! ... خوشبختانه دیشب محمدم بیدار بود کلی تا صبح حرف زدیم و بحث ت ا ریخی س ی ا سی کردیم.

دیروز عصری دیدم احسان داره پوشه ی مدارکشو مرتب میکنه منم دلم خواست. رفتیم بیرون پوشه ی نو خریدم. اومدم خونه مدارک و کارنامه ها و رسیدهای هر سال رو جدا کردم و کلیم کپی های به دردنخور رو انداختم دور.

پارسال از ایران یه سی دی آموزش اتوکد آوردم. روزی یه درس دارم یاد میگیرم ولی بازم شک دارم یاد میگیرم یا نه. شاید آخرش مجبور شم برم کلاس. بعد دیوالی همه ی سابمیشن هامون باید با کد باشه!

خیلی دلم میخواد به دوستای وبلاگی قدیمی سر بزنم مثل پت٬ اهورا٬ نگار۷۲ ٬ نگار فانا٬ سانی٬ افسانه٬ ملودی٬ لیلی مجنون ٬ سعید و ... ولی با اینکه تعطیلم بازم وقت نمیکنم. وقتی حس کامپیوتر و اینترنت دارم یکی نشسته پاش! همین روزا یه سری به دوستای قدیمی میزنم. 

 خدایا شکرت.

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:29 توسط نگار |

از جمعه تعطیل شدیم برای دیوالی حدود یک ماه و نیم و این یعنی یک رویا! ولی حیف که تو این تعطیلات ایران نمیرم. سه شنبه ی هفته ی پیش آخر شب 4 انگشتی گذاشتم و با مامان و احسان دیدیم. بد نبود چون موضوعش جدید بود خوشم اومد. صبحش رفتم کالج تک و توک استادا اومده بودن و تو هر کلاسم بیشتر از 2 تا دانش آموز نیومده بودن تو کلاس ما من بودم و یه پسر هندی. معلمم نداشتیم. صبر کردیم تا خانوم بمبیی اومد و اتندنس زدیم هم برای کلاس صبح هم برای بی سی ام ساعت ۱۲. خیلی چسبید خوشحال و راضی اومدم خونه. بگو که رویا نیست رو گذاشتم و دیدم. فیلم قشنگی بود خوشم اومد!! بعدشم ویدا زنگ زد به احسان گفت میاین سینما cloudy sky with the chance of meat balls ببینیم. ما هم از خدا خواسته قبول کردیم. انیمیشن بود و سه بعدی با عینک دیدیم. داستان راجع به یه پسری بود که یه دستگاه اختراع میکنه که غذا درست میکنه میفرستتش هوا و از آسمون بارون ساندویچ و ... میاد. جالب بود. اومدیم خونه شب فیلم پسران آجری رو دیدیم. بد نبود. قشنگ بود.در عرض ۲۴ ساعت ۴ تا فیلم دیدم!! پنجشنبه صبح دیگه نرفتم دانشگاه چون میدونستم خبری نیست.شب فیلم نیکی کریمی چند روز بعد رو دیدیم! چقدر هم مسخره بود چقددددر بی موضوع بود. حالم به هم خورد. جمعه هم که از صبح خونه بودم. عصری رفتم پیاده روی واسه خودم تنهایی و یه زنگ هم به نوشین و پریا زدم. برگشتم خونه با مامان رفتیم آرایشگاه که بسته بود رفتیم یه دوری بزنیم خانوم ا اینا رو دیدیم باهاشون رفتیم آند و بونسای بعدم اومدیم خونه. با احسان رفتم وست ساید یه رژ لب خریدم و کلی خوشحال شدم!! شبم با مامان و احسان رفتیم خونه ی آنی اینا دیدن مامانش که تازه از ایران اومدن. دیروز صبح آرشیو کل وبلاگم رو سیو کردم میخوام بزنم رو سی دی سر فرصت پرینتش کنم خاطراتمو. عصری با مامان رفتیم پیاده روی ملیکا اینا رو دیدیم. اومدیم خونه یه کم نشستیم و بعد رفتیم پایین ترقه و آتیش بازی به مناسبت دیوالی. همه ی ایرانی های سوسایتی اومده بودن. من و مامان و محمد و احسان و سارا و محمد و ملینا و سعید و حسام و آنی و آرش و زهرا و مهتاب و... مامان باباهاشون بودیم. خیلی کیف داد اینقدر با بچه ها بازی کردم که واقعا احساس میکردم ۱۰ سالمه! خیلی بامزه اند هر کدومشون به نوعی. بعد از مدت ها آناهیتا (اون یکی آناهیتا!!)  رو دیدم. فردا پس فردا میرم یه سری بهش میزنم. آخر شبم آتیش روشن کردیم مثل چهارشنبه سوری و از روش پریدیم. شام رفتیم مک دونالد. اومدیم خونه تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم و خوابم نمیرفت. اول همون کتاب دید و بازدید رو خوندم و بعدم یه کتاب فلسفی مذهبی اسمش تنهایی عشق و لذت بود. خیلی بهم چسبید. نصف شبی دفتر خاطراتمو باز کردم و شروع کردم به نوشتن ۴-۵ صفحه ای شد. خیلی نوشتن احساس خوبی بهم میده!!

عصری قراره برم سوسرود پیش پریا.

دیگه رسما یک نفرم نمیاد وبلاگم. تقصیر خودمه. ولی فرصت نمیکنم برم وبلاگ کسی. واسه خودم مینویسم!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:14 توسط نگار |

همیشه وقت هایی که حس نوشتنم میاد کامپیوتر دم دستم نیست و هر چیم سعی میکنم تو دفتر خاطرات بنویسم هی تنبلی میکنم! خلاصه همیشه یا وسط نماز یا موقع رانندگی یا وقتی بیرونم٬ زیر دوش حمام٬ وسط فیلم دیدن و یا آهنگ گوش دادن و ... یه احساس خاصی که حرف برای گفتن داره بهم دست میده و اونوقت وبلاگم نیست که بنویسم. وقتی میام مینویسم که همه ی اون فکرها از سرم پریده و افسوس و صد افسوس که جایی که میتونست محل ثبت افکار و احساساتم باشه با یه خودسانسوری مواجه شده...

دارم یکی از آهنگ های نامجو رو گوش میدم. خیلی قشنگه. این درد مشترک هرگز ..... چقدر بدم میاد از بعضی هایی که فقط اسمشون خوانندست و نه صدا دارن نه متن آهنگ هاشون ذره ای معنی داره! اومدم آهنگ دانلود کنم یه سی دی بزنم برای ماشین یکی دو تا آهنگ درست و حسابی گیرم اومد فقط از صد تا لینک دانلود.

امروز روز انت خ ا ب ا ت مجلس هند بود و تعطیل رسمی. دیروز رو هم کالج نرفتم. صبحش مامان رو بردم باهاراتی کار داشت و بعدم اومدم خونه. عصر فاطمه زنگ زد رفتیم تو پانچواتی پیاده روی دو تایی. بعدم رفتیم خونه ی فهیمه اینا. آخر شبم با احسان رفتیم به ویدا و درسا یه سری زدیم. خوش گذشت. کلی فیلم بهمون دادن که ببینیم! یکشنبه صبح با احسان رفتیم پیاده روی. شنبه هم از صبح شروع کردیم به اتاق تکونی و دکور اتاق رو عوض کردن خیلی مدل جدیدش خوشگل و دلباز تره... جمعه صبح پرزنتیشن ستراکچر بود. من و صبا تو یه گروه بودیم. کلاس بعدیم بی اس بود که کلاس نداشتیم واسه ای دی هم نموندیم و اومدیم خونه. پنجشنبه هم همینطور فقط تی پی٬ کلاس صبح رو اتند کردیم. ای دی تشکیل نشد در اصل. بعد کالج با مامان اینا رفتیم شهریه مو دادیم. چهارشنبه ها هم که عالیه با دل و جون از صبح تا ظهر رو تو کالج موندیم و سر همه ی کلاس ها رفتیم. بعد از اینکه کالج تموم شد با صبا رفتیم کافی شاپ بالای ای سکور در کمال آرامش و صفا جزوه ی تی پی نوشتیم! سه شنبه هم ای دیش پیچیده شد یا همون در اصل کلاس تشکیل نشد. دوشنبه هم گوریل نیومده بود برای آی دی. کارمونو به زنه نشون دادیم و با صبا رفتیم دفتر باهاراتی شهریه اشو بده. مامانم اتفاقی اونجا دیدیم! با مامان رفتیم لاکشیمی رود خرید. یه تاپ خریدم و اومدیم خونه. یکشنبه ی هفته ی پیش صبحش با احسان رفتیم سینما up دیدیم. سه بعدی بود با عینک دیدیم. خیلی قشنگ بود من انیمیشن دوست ندارم ولی up فوق العاده با نمک بود! بعد از سینما با مامان و محمد و آناهیتا و آرش رفتیم پیک نیک یه جایی بیرون شهر. بارون گرفت خدا رو شکر یه جای سقف دار پیدا کردیم و جوجه کباب درست کردیم و تا عصر نشستیم و اومدیم خونه.

یکی از بچه ها تعریف میکرد با یکی از آشناهاش داشتن حرف میزدن هی طرف ازش میپرسه نگار چه جور دختریه و ... اونم میگه دختر خوبیه. خلاصه آخرش طرف میگه میخوام برم خواستگاریش ...!! دوستم بهش میگه نگار ازدواج کرده. تعجب کردم. اصلا من نمیشناسم طرف رو نمیدونم از کجا منو میشناسه. دلم سوخت که نمیدونسته ازدواج کردم!! امیدوارم راحت و سریع قضیه رو فراموش کنه و اذیت نشه...

امروز تولد مامان احسان٬ دلم برای همه ی فامیل تنگ شده!

دارم کتاب دید و بازدید جلال آل احمد رو میخونم. یه حس خاص و خوبی میده بهم!

بازم حرف های همیشگی و حرف از مرگ! چرا درک نمیکنم دنیای باقی تا ابد ادامه داره. چرا همه از گفتگو راجع به مرگ گریزانند در حالی که اتفاقی که بی برو و برگشت برای همه ی انسان ها میوفته یه اتفاق تلخ نیست از نظر من و بخشی از زندگیه. چه طور یه انسان میتونه زنده باشه و به سرانجام این زنده بودنش فکر نکنه. چی میشه بعد از مرگم؟ به کجا میرم؟ من همین نگار میمونم بعد از مرگ؟ آشناهامو میشناسم تو اون دنیا؟ تنها میمونم یا بازم زندگی اجتماعی دارم؟ میفهمم گذر زمان رو؟ اگر میفهمم چه طور بی نهایت بودن و ابدی بودنش آزارم نمیده؟ تا ابد یعنی تا کی؟؟؟؟؟ زمانی هست؟ چه طور میشه فاکتور زمان و مکان بعد از مرگ برداشته شه (به گفته ی بعضی ها)؟ من در آینده مادر خواهم شد..... یک انسان رو به این دنیای فانی دعوت میکنم. یکی مثل من که همه ی این سوال ها تو ذهنش میاد و میره و مثل من و همه ی آدم های روی زمین تا روز مرگش جوابی برای این سوال ها پیدا نخواهد کرد! چه رسم شیرین و تلخیه زندگیه!

خدایا صدها هزار بار شکرت. برای بزرگترین نعمتت یعنی زندگی و قدرت تفکر.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:24 توسط نگار |

بیش از یه هفته میشه که ننوشتم و این یعنی اوج سهل انگاری در قبال وبلاگ ۴ ساله ام! این هفته هم مثل دو هفته ی پیش آخر هفته ی ۳ روزه داشتم!‌ دیروز دوم اکتبر تولد گاندی بود و تعطیل رسمی. امروزم که شنبه است و فردا هم خدا رو شکر یکشنبه است و تعطیل. دیروز صبح با گلو درد شدید از خواب بیدار شدم در حد خیلی خیلی زیادی بود. تا جایی که نصف شب هم چند بار از خواب بیدار شدم. هر چی آب نمک قرقره کردم و نشاسته خوردم و چایی و ... خوب نشدم. دیروز رو کلا تو خونه بودم تنها کاری که کردم این بود که یه قسمت آفیس دیدم و اخراجی ها ۲. فردا صبح قراره با احسان بریم سینما up ببینیم. برای دوشنبه سابمیشن آی دی داریم دادیم به یکی انجام بده! باید این روزا بشینم اتوکد تمرین کنم البته اگه کارای کالج بذاره. پنجشنبه کلاس اول تی پی بود بعدم تو کالج یه سمیناری بود که ما ایرانی ها نرفتیم با صبا رفتیم سی سی دی و زیراکس جزوه و بعدم اومدیم کتابخونه جزوه نوشتیم و رفتیم سر کلاس ای دی. وسطاشم پیچوندیم اومدیم اتاق کامیپوتر تحقیق درس فندک رو انجام دادیم که بعدش برق رفت و نشد بریزیم رو فلش و اعصابمون خورد شد!‌ ولی کلا خوش گذشت. شبش با احسان رفتیم رستوران پلیس حیف که من گلودرد داشتم و زیاد بهم خوش نگذشت. چهارشنبه ها هم که کالج عالیه چون هیچ درس کشیدنی نداریم و همش تئوریه. خوشبختانه کلاس آخری که بی سی ام بود مخمل قهر کرد و ما هم زود تعطیل شدیم با صبا رفتیم ام جی رود کتاب بخره بعدم رفتیم دورابجی بخور بخور و گردش تو مال ها. شبش با احسان رفتیم ریشی خیلیم چسبید بعد از مدت ها. سه شنبه سر کلاس ستراکچر صبا و امین داشتن با هم حرف میزدن یا نمیدونم چی شد که یهو معلمه یه گچ پرت کرد سمتشون امین شاکی شد و از کلاس رفت بیرون با اینکه کار استاده درست نبود! ولی به نسبت بقیه معلم ها زن بدی نیست بعدشم معذرت خواهی کرد. صحنه ی جالبی بود!! :) استاده داشت حرف میزد و امین رفت!

پنجشنبه ی هفته ی قبل هم که کالج رو پیچوندیم و جمعه اش هم که کلا الافی بود هیچ کلاسی نداشتیم تقریبا از صبح الاف بودیم. شنبه رو خونه بودم. اکتیو شده بودم خونه رو تمیز کردم ظرف شستم و نهار درست کردم. مامان خیلی حال کرد چون بعد از مدت ها از من فعالیتی سر زده بود. شبش رفتیم یه رستوران جدید تو آند ظاهرش خیلی شیک و پیک نبود ولی غذاهاش آدمو میبرد فضا!‌ یکشنبه صبح با احسان رفتیم سینما orphan دیدیم ترسناک بود و باحال داستانش رو دوست داشتم. شب با آنی و آرش و مامان و احسان رفتیم جیم٬‌ مراسم رقص چوب هندی ها بود یه کم دیدیم و اومدیم خونه ی ما همگی. حرف زدیم و منچ!! بازی کردیم و رفتن. به مدت کارمون این شده بود که شبا با احسان میرفتیم بالای وست ساید گیم بازی میکردیم اول یه بازی که اسمشو نمیدونم رو رو میز بازی میکردیم و باید به هم دیگه گل میزدیم و بعدم موتور سواری که خیلی کیف میداد.
چند وقته هر جا میریم من رانندگی میکنم خیلی ترسم ریخته و با اعتماد به نفس شدم اگه خودمو چشم نزنم!! ... گوشیمم دوباره قاط زد و بردمش تعمیر که بعدش بفروشمش :(‌ دوستش داشتم. نمیدونم چی بگیرم!
خدایا شکرت......

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:2 توسط نگار |

خیلی تنبل شدم که این همه روز گذشته و من آپ نکردم. البته تقصیر خودمم نیست فقط٬ همش یکی پای کامپیوتر نشسته و وقتیم که من حس وبلاگ و ... ندارم کامپیوتر خالیه!

این روزها کالج خبر خاصی نبود جز یه سری امتحان که نمره هاش مهم نیست و همه ی کلاس با تقلب امتحان دادن و روزهای عادی و پیچش دانشگاه مثل همیشه. جمعه سر زنگ ای دی مامان اومد دنبالم که بریم ام جی. نیکام گفت شیت هاتو بکش و بده به مخمل و برو منم کشیدم رفتم بدم به مخمل گفت نمیذارم بری و باید بمونی و ... منم توجه نکردم اومدم!!* شبش با مامان اینا رفتیم پیش آنی و داداشاش. شنبه یکشنبه و دوشنبه رو تعطیل بودم به گشت و گذار و خوشی گذشت. رفتیم ای سکور و وست ساید و یکشنبه شبم با احسان رفتیم سینما the ugly truth دیدیم. موقع برگشتن ساعت ۲ نصف شب بود دیدیم کلی هندی دارن پیاده از پاشان میان و میرن! نمیدونم کدوم مراسم مذهبیشون بود چی بود ولی نصف شبی خیابون پر آدم بود. دوشنبه عید فطر بود و جمعه از پرینسیپال اجازه گرفتیم که نریم. مثل هر سال واسه نماز عید خواب موندم. جز پارسال سال هاست من در حسرت خوندن نماز عید خواب میمونم!!! ولی بعدش رفتیم امام باره پریا اینا رو دیدم و بعدم رفتیم اس جی اس مال نمیدونم چرا اینقدر بهم خوش گذشت با اینکه کار خاصی نکردیم. صبحانه خوردیم!! ساعت ۱۲ البته بعدم رفتیم مغازه ها رو گشتیم و یکی دو دست گیم بازی کردیم و بعدم رفتیم لندمارک کتاب خریدیم و نهار خوردیم و اومدیم خونه. شبش احسان و محمد و دوستاشون رفتن بولینگ منم رفتم پیش پریا و کلی حرف زدیم و بسی لذت بردم! امروزم کالج خوب بود کلاس اول امتحان ستراکچر بود کلاس دوم تی پی بود با فندک که دیر کردیم رامون نداد ولی آخرش مهربون شد گذاشت اتندنس بزنیم. کلاس بعدیم ای دی بود که گوریل بهمون گفت برید مدارکتونو بیارید. صد جور چیز ازمون خواسته بود. هر کاری کردیم گفتیم فردا بیاریم گفت نه. به نیکام گفتیم و اتند زدیم و گوریل رو راضی کردیم فردا بیاریم براش و پیچوندیم اومدیم خونه! الانم ساعت ۲ نصف شبه منم ۶:۳۰ صبح باید بیدار شم!!! البته اگه بخوابم! :) امروز عصرم با احسان رفتیم طبقه ی بالای وست ساید گیم بازی کردیم کلی. خیلی کیف داد. رانندگی هم شده جز تفریحاتم هی ماشین رو ور میدارم میرم خرید تا سر کوچه و آرایشگاه و ... هر وقتم شب میریم جایی من میشینم. گوشیمم خراب شده بود! داشت میمرد! بردم نمایندگی htc گفتن ۱۱ هزار روپیه خرج تعمیرشه!! دپرس شده بودم تا اینکه بردم یه گوشی فروشی ۱۲۰۰ تا دادم درستش کرد و خدا رو شکر فعلا درست کار میکنه! .... این چند روزه دو سه تا فیلمم دیدم٬ هم خونه٬ گیس بریده و ... سریال Office رو هم داریم میبینیم.... دیشب احسان از من و محمد کلمه های سخت میپرسید (انگلیسی) و نمره میداد بهمون :) کلی چیزهای جدید یاد گرفتم. خوشحالم :) چند روزیه این تفریح مفید جایگزین منچ بازی شده!!

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:1 توسط نگار |

بعضی وقت ها سکوت اوج اعتراضه!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:41 توسط نگار |

تعطیلات آخر هفته ی پیش خیلی خوب و طولانی بود شنبه شب فاطمه اینا اومدن خونمون خوش گذشت آخر شب کلی منچ بازی کردیم و خیلیم چسبید! یکشنبه رو هم مثل روزای قبلش مشغول جزوه نوشتن بودم تو اون چند روزی که خونه بودم خیلی از کارای دانشگاه رو انجام دادم و خیالم راحت شد.  شبش با مامان و احسان رفتیم سینما فیلم pelham 123 قشنگ بود. دوشنبه سر کلاس گوریل اون یکی معلمه که فعلا اسم نذاشتیم روش اومد کار ما رو چک کرد و کلییییییم گیر بی خود داد بعد از اینکه کارمونو چک کرد الاف بودیم پریسا زود رفت خونه خواهرش مریض بود. صبا رفت از زنه پرسید میتونیم بریم گفت اگه گوریل بذاره آره همه دور میز زنه جمع بودن و داشت هی حرف میزد صبا یواشکی کیفشو ور داشت فرار کرد پشت سرشم من و امین در رفتیم ولی دیدمون و گفت برگردید برگشتیم و کلی غر زد که چرا رفتین دیگه نیاین سر کلاسم مام رفتیم بیرون از گوریل پرسیدیم بیکاریم بریم خونه گفت برید! حالا ما میخوایم بگیم اول از گوریل اجازه گرفتیم بعد فرار کردیم. خدا دوشنبه ی هفته ی بعدی رو به خیر بگذرونه. مامان اینا اومدم دنبالم و رفتیم آند بنتون و بونسای و ... خرید و بعدم اومدیم خونه. شیت کشیدم تا افطار. شبش رفتیم مک دونالد اتفاقی فاطمه اینارو دیدیم نشستیم و حرف زدیم. بعدم که اومدیم خونه نشستم پای شیت کشی و درس تا ۳ نصف شب. فرداش ای دی رو با کل بچه های کلاس پیچوندیم و زود اومدیم خونه. نشستم جزوه ی بی سی اممو کامل کردم و شب با مامان و احسان و محمد رفتیم آلاچیق یه رستوران ایرانی سنتیه اولین بارم بود میرفتم خیییلی خیلی باحال نبود ولی فضاش رو دوست داشتم جو خوبی داشت فرش پهن کرده بودن و قلیون و ... دوباره اومدم خونه تا ۲ بی سی اممو کامل کردم ۲ تا شیت کم داشتم با این حال. رفتم دانشگاه خانوم بمبیی نه تنها گیر نداد به اون دو تا شیت. کلیم با جزوه ام حال کرد و گفت سکچ هات خوبه و ... کیف کردیم بسی :) دیشبم که شب قدر بود و رفتیم انجمن پریا نیومده بود تنها بودم تقریبا با ملیکا و یاسمن نشسته بودم. فقط جوشن کبیر خوندیم و اومدیم چون صبح کلاس داشتم خودم تو خونه قرآن سر گرفتم! امروزم که روز خوبی بود صبح تی پی داشتیم بعدش استاد ای دی دیر کرد یه ربع و طبق معمول ای دی رو کل بچه ها پیچوندن و با صبا رفتیم ام جی رود صبا رفت کار داشت. کلی تنهایی واسه خودم تو مال ها گشتم و حال کردم یکی از همکلاسی هامم دیدم. واسه خودم لوازم تحریر خردیم و مجله معماری و مغازه ها رو گشتم. زنگ زدم مامان اینا اومدن دنبالم رفتیم چند جا کار داشتیم و بعدم رفتیم شاپرز ستاپ سینی خریدیم :) من عاشق سینی ام خیلییییی دوست دارم! بعدم اومدیم خونه نشستم پای کامپیوتر. شاید فردا رو نرم کالج بچه های هندی نمیان!!

عصری بابا از ایران زنگ زد همیشه شب ها زنگ میزنه بعد از احوالپرسی گفت زیاد نمیتونم حرف بزنم گوشی رو بده به مامان یه لحظه ترسیدممم یاد اون شبی افتادم که محمد زنگ زد و گفت عمو فوت کرده! خدا خدا میکردم مامانبزرگ طوریش نشده باشه یه ذره که حرف زدن دیدم مامان ناراحت شد ولی نه خیلی زیاد خیالم یه کم راحت شد! زن عموی مامانم فوت کرده. اینقدر خبرای این تیپی شنیدم این چند وقته یه جورایی شدم همش فکرام فلسفی شده و تو فاز اون دنیام. چقددددر مرگ نزدیکه. امروز تو حمام داشتم صورتمو میشستم کف رفت تو دماغم و حلقم و به سرفه افتادم شدیددددد واقعا حس کردم با خفگی یه قدم فاصله دارم! خلاصه که خیلی مرگ نزدیکه خدایا خودت آخر و عاقبتم رو به خیر بگذرون. واسه زن عموی مامانمم غصه خوردم زن خوبی بود و مثل همه ی اونایی که این چند وقته خبر فوتشون رو شنیدم سالم و سرحال بود. روحش شاد. خدا بیامرزتش.

هنوزم یاد مامان شیوام. همش تصوریش جلوی چشامه. باید دوباره به شیوا زنگ بزنم ولی نمیدونم چی بگم اگه مثل اون دفعه آروم و ساکت باشه منم هنگ میکنم. اگه زنگ نزنمم که نمیشه چه جوری بگم به یادشم! خدا بهش صبر بده.

خدایا میگن تو شب های قدر سرنوشت یک سال آدم رقم میخوره  سرنوشتم رو به بهترین نحو ممکن رقم بزن. خدایا روح همه ی رفتگان از یاد رفته رو شاد کن. گناهامو ببخش و به عزیزانم سلامتی و طول عمر بده و حال همه ی مریض ها و مامانبزگ معصومم رو که اینقدررر درد میکشه خوب کن. ریشه ی ظلم رو از دنیا بکن. عاقبت ایرانم رو به خیر کن و .... خودت بهتر میدونی چی میخوام! هزاران بار شکرت خدایا! 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:7 توسط نگار |