تبليغاتX
نگار

پنجشنبه نرفتیم کالج شبش صبا اومد خونمون ازم پتو و بالش قرض گرفت برای مهموناشون که قرار بود از ایران بیان شام شنسل درست کردم و سیب زمینی سرخ کرده. فرداش جمعه بود تا ساعت 3 کالج بودیم برای آی دی بعد کالج رفتم آر تی ا برای گواهینامه ام اومدم خونه شبش حوصله ام سر رفت تنهایی رفتم سنترال واسه خودم گشتم یه لاک خوشرنگم خریدم. رفتم طبقه ی بالا اتفاقی صبا رو دیدم با زنداداشش و مامانش. یه کم حرف زدیم وبعد من رفتم بالا خرید برای خونه بعدم نودلز خریدم و اومدم خونه. شنبه صبح رفتم خونه ی پریا اینا فیلم دیدیم تردید و حرف زدیم و ... یکشنبه رو خونه بودم فقط عصری رفتم آرایشگاه شبم با محمد رفتیم مک دونالد. دوشنبه صبح برای کار احسان رفتم دانشگاه اول باید میرفتم بانک یه پولیو میریختم بعد باید میرفتم کافی نت یه فرمی رو پر میکردم و پرینت میگرفتم پدرم در اومد فرم رو پر کردم برق رفت قبل از اینکه بفرستم یه جاهاییش ایراد داشت پر میکردم غلط بود مردم خلاصه اعصابم داغون شد. وسطاش اومدم خونه محمدم امتحان داشت با ریکشا رفت تو دانشگاه یه خانومه رو دیدم سوارش کردم دو تایی رفتیم کافی نت فرمه رو پر کردیم و بالاخره کارش انجام شد ولی من تلف شدم. سه شنبه روز استقلال هند بود و کالج تعطیل هر چند اون هفته کالج کلا به خاطر کالچرال تعطیل بود. شبش با فاطمه و علی و محمد رفتیم شام شیوساگار. چهارشنبه صبح دوباره رفتم آر تی ا هیچ کاریم انجام نشد وقت نهار بود مجبور شدم برم ام جی رود تنهایی واسه خودم گشتم تو مال ها! یه عطرم واسه خودم خریدم. پنجشنبه صبحم دوباره رفتم آر تی ا عکس گرفتم برای گواهینامه ام بعدش رفتم آند بونسای بعدم رفتم خونه ی پریا اینا باباش و پوریا رفته بودن دهلی با مهموناشون با مامانش تنها بو. عصرش رفتیم استخر آب سررررد بود ولی به من خیلی چسبید پریا زیاد پایه شنا نبود به منم هی میگفت سرما میخوری! بعد از سونا اون استخر با آب سرد خیلییییییی کیف میداد. استخونام هم قندیل بست.اومدیم بالا سشوار نبود پوریا برده بودش موهام خیس موند میترسیدم واقعا سرما بخورم! شبش رفتیم انجمن دعای کمیل برگشتیم پریا گفت شب بمون خونمون رفتم خونه وسایلامو ور داشتم و شب خونه ی پریا اینا خوابیدم تا صبح حرف زدیم ظهر ساعت 12 بیدار شدم بدو بدو رفتم دانشگاه برای کارای احسان باید پرینت شده ی همون فرم رو سابمیت میکردیم کلی تو صف وایستادم تا نوبتم شد بعد فهمیدم مدارک دیگه ای هم میخوان خیلی اعصابم ریخت بهم. شنبه صبح دوباره رفتم دنبال کارای احسان اول رفتم عکاسی عکسشو دادم از روش چند تا بزنن بعد رفتم زیراکسی بعد رفتم دپارتمانش از پرینسیپال امضا بگیرم باید روی فرم رو امضا میکرد گفت نمیشه امضای خودشو میخوام رفتم سیمبایسیس برای احسان فکس کردم امضا کرد فرستاد دوباره رفتم هد امضا کرد بردم توصف وایستادم تا نوبتم شد و دادم مدارک رو و خیالم راحت شد. عصرش تنهایی رفتم پیاده روی بلکه یه پره گوشت از این هیکل مبارک کم شه. یکشنبه مهمونی دعوت بودیم با پریا سفره خونه ی یکی از ایرانیا. گفت بیا خونمون با هم آماده شیم. رفتیم کلی ژیگول کردیم و رو ناخن و مو و صورت کار کردیم و پریا برام موهامو صاف کرد و لباس چند دست پوشیدیم تا انتخاب کنیم چی بپوشیم بعد رفتیم دیدیم همه با مانتو روسرین! من که همون دم در شالمو ور داشتم و سلام علیک کردیم نشستیم. جو سنگین و بزرگونه بود. خانمه شروع کرد به حرف زدن من و پریا روبه روش بودیم من خندم گرفففت ناجور از این حرف های خانوم جلسه ای ها رو میزد بعد ما خندیدیم گفت این مجالس واسه خنده نیست دیگه پا شدیم رفتیم تو اتاق من دامنمو پوشیدم با اعتماد به نفس (تا زانوم بود) خلاصه مراسم تموم شد یکی از خانم ها به من گفت چقددددر لاغر شدی منم شکست نفسی گفتم نه بابا همونم و عوض نشدم گفت نه کور که نیستم منم هیچی نگفتم دیگه. یه کم بعد یه دختره بود گفت 17 کیلو لاغر کردم ولی به نظر 7-8 کیلو میومد کم کرده باشه!! من و پریا کلی دستش انداختیم گفتیم 17 نمیشه هااا (ولی همین الان دیدمش دیدم اون روز لباسش بد بود واقعا بهش میاد 17 کیلو لاغر شده باشه). آخر سر که داشتیم میرفتیم خانومه که به من گفته بود لاغر شدی گفت نه تو جا داری 20 کیلو دیگه ام کم کنی خوف کردم من 20 کیلو کم کنم که خیلیییی چندش میشم. اوجش 9 کیلو!! خودشم دیگه کم کم داره محو میشه اینقدر لاغره میگه بازم چاقم. خلاصه یه مهمونی رفتیم از دماغمون در اومد اینقدر بحث وزن و اینا رو کردن. شبش دوباره رفتم خونه ی پریا اینا قبلش یه سر اومدم خونه بعدم رفتیم خرید با مامانش و پریا بعدم رفتیم خونشون من ترانه 15 سال دارم رو دیدم با پریا با یه فیلم خارجی که من وسطاش دیگه گیج و منگ شدم ساعت 5 صبح بود مونیتورو تار میدیدم اینقدر خوابم میومد. رفتیم خوابیدیم دوباره ظهر ساعت 1 بیدار شدیم یه کم تارام رو آزاد کردیم چرخید از قفس اومد بیرون بعدم ناهار خوردیم و چرخیدیم تا شب شد و رفتیم بیرون با پریا و مامانش و محمد شام رفتیم مک دونالد. وسط های راه هم ماشین پریا اینا خراب شد. سه شنبه میخواستیم بریم کالج خواب موندیم نهار رفتم خونه ی فاطمه قورمه سبزی درست کرده بود خیلی چسبید بعدشم کلی حرف زدیم عصرشم فهیمه اومد شب دو تایی با فاطمه رفتیم خرید یه  شلوار خریدم و یه تی شرت برای محمد. سه شنبه 13 بهمن تولد احسان هم بود ولی حیف که اولین تولدش بعد از عقدمون رو از هم دور بودیم. با فاطمه شام رفتیم رستوران راهول تو آند خوب بود. دیروز صبحم رفتیم کالج خبری نبود رفتیم کنتین و بعدشم با امین و صبا رفتیم دنبال محمد به رسولم زنگ زدیم بیاد رفتیم سینما اون فیلمی که میخواستیم رو نداشت رفتیم  آواتور دیدیم خوب بود ولی طولانی بود 3 دیش خدا بود ولی من کلا فیلم تخیلی دوست ندارم تعجب کردم پر فروش ترین فیلم دنیا شده بد نبود خوبم بود البته تعجب نداشت. احسان وسط فیلم زنگ زد نشد باهاش حرف بزنم. شب با هم حرف زدیم. بعد سینما با محمد رفتیم نهار ریشی. برگشتیم نشستم پای کامپیوتر و ... شام درست کردم یه کلیپ دیدیم با محمد پوست حیوون های بدبخت رو میکندن ازش پالتو درست کنن حیوونه زنده بود جیگرم کباب شد خیلیییییییییی دردناک بود محمد گفت شامتو نمیخورم گوشت داره دلم نمیاد!!! بیا بریم رستوران هندی غذای وج بخوریم رفتیم شیوساگار.

امروزم که کالج خبر نبود تی پی نداشتیم صبح ای دی داشتیم پیچوندیم اومدیم صبا رفت پول شهریه اش رو داد بعدم رفتم یه سر خونه ی صبا صبحانه خوردیم و حرف زدیم و منم اومدم خونه و دیدیم اینترنت قطعه دارم تو ورد مینویسم نت وصل شد بذارم تو وبلاگم. عصری با پریا و مهمونشون رفتیم ام جی رود و گشت و گذارو بعدم رفتیم سنترال دو تا تی شرت خریدم و اومدم خونه. خیلی خسته ام! فردا احتمالا نمیریم کالج سابمیشن آی دی ما نداریم! نمیدونم چه جوری انجامش بدم غصه ام شده!

این روزا کارم شده فیلم دانلود کردن از اینترنت کلییی فیلم دیدم امشب شب مهتابه دلخون سوپراستار عاشق خروس جنگی ایستگاه بهشت همیشه پای یک زن در میان است همه رو هم زدم رو سی دی احسان اومد ببینه.

دی 88 تولد 4 سالگی وبلاگم بود که متاسفانه یادم رفت تولد بگیرم براش. میگیرم سر فرصت!!

موندم برای احسان کادوی تولد چی بگیرم! دارم سر خودمو گرم میکنم یادم بره احسان نیست ولی همش یادمه!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:25 توسط نگار |

سه شنبه شب رفتیم خونه ی آقای اقبالی. چهارشنبه صبح با احسان رفتیم اف سی رود یه انگشتر نقره خریدم و یه کیف خیلی بهم چسبید! شبش رفتیم خونه ی فاطمه اینا ادامه ی مونوپولی خیلیییی طول کشید آخرش همه کلافه شده بودن. پنجشنبه با احسان رفتیم پلیس برای ریترن ویزای احسان. یه کمم تو ام جی رود گشتیم رفتیم معروف شال خریدم و نهار رفتیم کی اف سی. جمعه شب با احسان رفتیم up and above خیلی سرد بود یخ زدیم. شنبه شب فاطمه و علی رو گفتم شام بیان خونمون. یکشنبه صبح دوباره با احسان رفتیم ام جی رود و بعدم رنگ مو خریدم و اومدم خونه نشستم پای power point درست کردن و کارهای کالج. شبش آقای اقبالی اینا یه سر اومدن پیشمون و آخر شبم ویدا یه سری بهمون زد. دوشنبه بعد کالج با محمد رفتیم اف سی رود هال تیکتشو بگیره منم رفتم برای مامان کیف دیدم ولی چون هول هولی بود نخریدم رفتم کلاس اتوکد certificate مو گرفتم. سه شنبه دوباره با احسان رفتیم خرید گوشت و ... خسته و کوفته اومدم خونه محمد گفت حوصله ام سر رفته بیاین شام بریم بیرون احسان خسته بود نیومد با محمد رفتیم شیوساگار. چهارشتبه شب با آقای اقبالی اینا رفتیم شام راجوادا بعدم رفتیم خونشون. قبلشم یه سر با احسان رفتیم اف سی رود برای مامان کیف خریدم. پنجشنبه داشتیم از دانشگاه بر میگشتیم که یه پسره تو کالج پرید جلوی ماشین و گفت این دختره حالش بده آسم داره میرسونیدش بیمارستان منم دلم سوخت گفتم آره سوار ماشین شد با دوستش حالش خیلی بد بود داشت خفه میشد من اینو تو آینه میدیدم تند میرفتم صبا میگفت اینو بیخیال الان میزنی یکیو میکشی! بردیمش بیمارستان دوستش عین سیب زمینی بی خاصیت شوت و مست و ملنگ و خنگ بود از ماشین پیاده نمیشد!! گفتم پیاده شو داره میمیره!!! آرررووووم رفت تو بیمارستان با ویلچر اومد با صبا و پریسا بردیمش تو بیمارستان و سپردیم دست دکتر و اومدیم. شب گفتم فاطمه و علی شام بیان خونمون. جمعه صبح احسان رفت ایران :-( 

صبج زود رفت :( آماده شدم رفتم کالج. بعد کالج رفتم خونه ی صبا اومدم خونه یه کم پای کامپیوتر نشستم و بعدم رفتم خونه ی فهیمه اینا پیش فاطمه. موندم تا شب زنگ زدم محمدم اومد. احسان که زنگ زد گفت رسیدم خیالم راحت شد همش الکی نگران بودم. شنبه صبح قرار بود با بچه ها بریم سینما 3 idiots ببینیم که اون ساعت نداشت و کنسل شد صبا یه سر اومد پیشم قورمه سبزی پخته بودم سوخت به سلامتی! عصرش هم یه سری به پریا زدم و یه کم تو سوسرود گشتیم. یکشنبه هم خونه بودم یه سر رفتم ارایشکاه فقط شبم با محمد رفتیم مک دونالد. دوشنبه هم از بعد از کالج تا ساعت 8 شب داشتیم با صبا power point درست میکردیم برای کار ای دی فاطمه زنگ زد بهم گفت تولد علی بیاین بریم ریشی که بعد جاش عوض شد و رفتیم یه جایی تو اف سی رود. اومدم خونه زود آماده شدم با محمد رفتیم قبلشم رفتم وست ساید هول هولی یه تی شرت خریدم. دیروزم که صبا بعد از کالج اومد خونمون دو تایی رفتیم آرایشگاه و کار کلاس عکاسیه رو انجام دادیم و شبم رفتیم ام جی رود یه جامدادی خریدم صبا هم یه عینک آفتابی خرید. strawberry milk shake زدیم و اومدیم خونه. امروزم که رفتم کالج و از ظهر خونه ام. احتمالا فردا نمیرم دانشگاه احتمالا میرم پیش پریا. فردا محمد امتحان داره من به جای محمد استرس دارم! 

دلم برای احسان تنگ شده! :(

خدایا مامان بزرگ رو شفا بده!

خدایا شکرت برای این همه نعمت.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 20:3 توسط نگار |

خیلی خسته ام هم فیزیکی هم روحی!! با بی حوصلگی تمام دارم مینویسم شاکیم از همه چی. میدونم ناشکریه و همه چی خوبه و من الکی دارم گیر میدم!!

چهارشنبه شب با فاطمه و علی و احسان رفتیم سنترال یه کم گشتیم و رفتیم طبقه ی آخر شام خوردیم و اومدیم خونه. پنجشنبه صبح رفتم دانشگاه مثل هر روز. تی پی که پرزنتیشن داشتیم و به زور جمع و جور کردمش ولی خوب بود. ای دی هم که الافی بود و نیکام لک لاووو را انداخته بود :) اومدم خونه دیدم مهمون داریم سعید اومده بود خونمون. یه سوپ گذاشتم و ماکارونی. یه کمم آمار رد و بدل شد. شبش 31 دسامبر بود و شب سال نو رفتیم انجمن پریا هم اومد بعد از مراسم دعای کمیل نشستیم با پریا به حرف زدن به زور مامانش و احسان و پوریا پا شدیم و رفتیم بیرون. یهو دعوا شد و دیدیم یکی از اتاق انجمن عصبی اومد بیرون احسانم تو اتاق بود داشت دعوا کننده ها رو جدا میکرد! اول فکر کردم احسان با یکی دعواش شده!! به پریا گفتم بیاد خونمون تو ماشین با احسان و سعید و پریا بودیم که یهو تصمیم گرفتیم بریم ام جی رود ببینیم چه خبره. اول رفتیم خونه دنبال محمد که نیومد. ویدا زنگ زد بهم و کلی حرف زدیم. رفتیم ام جی رود کلی با پریا مسخره بازی در آوردیم احسان بهم میگه وقتی پریا رو میبینی انگار ا  ک س زدی! بستنی خوردیم و بادکنک!! خریدیم و آتش بازی دیدیم یه کم و تو ماشین آهنگ گوش دادیم و اومدیم خونه! پریا یه کم نشست و بعد رفت. فرداش جمعه بود کالج رو پیچوندم. که بعدا فهمیدم خبریم نبوده. عصرش با صدف قرار داشتم رفتیم خونه ی گونیت تو کروگان پارک بچه های وادیا بودن. تولد دوست پسر یکی از بچه هندی ها بود. یه کم عکس گرفتیم و حرف زدیم و رفتیم رستوران برای شام. رفتیم کازانوا. جاشو دوست داشتم قشنگ بود غذاشم خوب بود. خوش گذشت. صدف رو رسوندم خونه و اومدم. شنبه صبح احسان رفت یونیورسیتی کانوکیشن بود. ازش با لباس فارق التحصیلی عکس گرفتم. نهار رفتیم سابوی و بعدم اومدیم خونه. شب با افسانه و رسول و محمد و احسان و امین و هادی رفتیم شام بیرون یوکو. تولد امین بود. رو کیکش نوشته بودن آرشیتکت امین. عکس گرفتیم و حرف زدیم خیلی خوش گذشت. یکشنبه صبحم با آقای ا رفتیم سنیک پارک برای باز هزارم داشتم میرفتم جای تک تک حیوون های باغ وحش تو ذهنم بود و خیلی چیزای دیگه. بچه هاش فوق العاده بامزه اند هم دخترش هم پسرش. نهار میخواستیم بریم راجوادا بسته بود هر جا رفتیم بسته بود دوباره رفتیم سابوی. تا ساعت 6 عصر بیرون بودم از قبل هم زنگ زده بودم فاطمه اینا گفته بودم شام بیان خونمون. اومدم خونه پریدم تو آشپزخونه مشغول هنر نمایی شدم شنسل درست کردم با یه سس مخصوص قارچ و فلفل که از اکتشافات خودم بود با ساندویچ مرغ و سوپ ذرت و سیب زمینی سرخ کرده و ذرت و نخود فرنگی کنار شنسل بعدم زود تیپمو ساختم و نشستم تا بیان. بعد از شام مونوپولی بازی کردیم شب عین جنازه افتادم صبحم ساعت 7 بیدار شدم رفتم دانشگاه اس پی دبلیو داشتیم و ای دی. دیشبم که خونه بودیم فقط دوست احسان اومد احسان براش کلاس خصوصی گذاشته. شامم ماهی درست کردم که وسطش خام موند و کلی دردسر کشیدم! امروزم که کالج تق و لق بود جز کلاس اول دو تا کلاس آخر رو اتند زدیم و اومدیم خونه. نهار قورمه سبزی پختم! شدم آشپز مامان کوشی؟؟؟ ولی عیب نداره ظرف ها رو پسرها میشورن در عوض! امشب شام خونه ی آقای ا دعوتیم. نمیدونم چی بپوشم نمیدونم چی بخرم براشون دفعه ی اوله میریم خونشون!! خیلی این یه مدته مهمون بازی کردیم!!!

مغزم نمیکشه این ویدیو ها هر روز جلو چشامه....... 

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 17:1 توسط نگار |

دوشنبه شب شب یلدا بود احسان از بیرون اومد با هندوانه و انار و گل و شکلات. نشستیم و هندونه خوردیم و گوشیمم باز کردم و عکس گرفتیرم و رفتیم انجمن. فرداشم کار خاصی نکردم رفتم کالج شبم رفتیم انجمن. چهارشنبه شب با احسان رفتیم ریشی. 5شنبه صبا از ایران اومد و اومد کالج. سر ای دی رفتیم یه سری جزوه رو زیراکس کنیم و الاف بودیم تا 2. عصرش رفتیم دنبال پریا و رفتیم انجمن با پریا بهم خوش گذشت شب های قبلش تنها بودم.

جمعه به خاطر کریسمس تعطیل بودیم. صبح با پریا قرار گذاشتیم بریم انجمن زیارت عاشورا و بعدم برم خونشون بریم استخر. ساعت 7 صبح رفتم خونشون رفتیم کوه یه جای خیلی باحالی بود نشستیم و آهنگ گوش دادیم منم گیر داده بودم به آهنگ افسوس محمدرضا رامزی! یهو یه فکر کودکانه زد به سرمون که یه چیزی بنویسیم و نشون هم ندیم و چالش کنیم تا روز آخری که از هند میریم. برگشتیم خونه یه کم نشستیم و فال حافظ گرفتیم و کاغذ سوزوندیم برای اینکه روش بنویسیم و دوباره صبحانه خوردیم! و نهار بردیم و رفتیم کوه. استخر رو بیخیال شدیم سرد بود. تو کوه خیلی بهم خوش گذشت منظره اش رویایی بود کلی حرف زدیم و عکس گرفتیم و یه کم نوشتیم داشت هوا تاریک میشد که برگشتیم و چال کردن موکول شد به یه روز دیگه محموله اکنون نزد پریاست :). برگشتیم خونه یه کم نشستم پریا هم اتاقشو مرتب کرد دیگه شب بود وقتی برگشتم یه دوش گرفتم (لای موهام پر خس و خاشاک! بود) و رفتیم انجمن. شنبه هم که خونه بودم و خونه رو تمیز کردم و باقالی پلو درست کردم و رفتم آنتی خرید و آرایشگاه و گوشیمو شارژ کردم و شبم رفتیم انجمن.

یکشنبه صبح خونه ی پریا اینا زیارت عاشورا بود که خواب موندم و خیلیم لجم گرفت :( بیدار شدم رفتم سوسرود خرید میوه و مرغ و ماهی و ... اومدم خونه آقای ا دوست احسان خونمون بود... شب دوباره رفتیم انجمن پریا هم اومد.بچه ها شب قبلش سفارش داده بودن عکس های نامزدیتو بیار! منم بردم!

دوشنبه نرفتیم کالج عاشورا بود اینجا. ایران یکشنبه عاشورا بود. رفتیم امام باره مثل هر سال بعدم رفتیم انجمن نماز خوندیم. جای پریا خیلی خالی بود تقریبا تنها بودم. اومدم خونه کار پی پی تی گوریلو انجام دادم و رفتیم انجمن شب آخر خیلی تنها بودم. اومدم بیرون پیش احسان و سعید یه کم بعدم به پریا زنگ زدم.

سه شنبه بعد عمری رفتیم کالج واسه ای دی رفتیم سایت ویزیت یه جایی تو حدبسر. جای قشنگی بود یه مزرعه مانند بود عین فارم ویل! کلی عکس گرفتیم با بچه ها. خوب بود یه شهرکی هم رفتیم که خیلی احساس ایران بودن بهم داد یه حس های نوستالژیک خاص غیر قابل وصفی. خیلی خسته کننده بود به خصوص که سومنوتا تو ماشینمون بود و هی دور شهر مارو چرخوند و هر جا یکی از دوستاشو دید! اومدم خونه رفتیم خونه ی فاطمه اینا. خوش گذشت. فهیمه اینا هم بودن.

امروزم که مراسم ایرانی های فارن سل دانشگاه بود که نرفتیم با پریا. رفتیم کالج ساعت 10 کلاس داشتیم بی اس بعدشم کلاس عکاسی که نصفشو موندیم و بعد اومدیم خونه.

این چند وقته خروس جنگی و دایی جان ناپلونو دیدم ولی نصفه وسطاش از خستگی خوابم برد.

این روزا خیلی سابمیشن داریم....

عاشورای امسال ایران رو فراموش نمیکنم! 

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 18:4 توسط نگار |

وبلاگم رسما شده یه وبلاگ خصوصی و واسه خودم مینویسم!!

امروز صبح زنگ اول رو نرفتیم کالج چون هر هفته میرفتیم و تشکیل نمیشد کلاسش. این هفته که نرفتیم در عوض کلاس داشتیم از شانس ما. صبح دم ماشین عینک دودیم از دستم افتاد و نفهمیدم. رفتیم یهو یادم افتاد عینکم نیست برگشتیم دیدم کنار ماشین افتاده و یکیم از روش رد شده و شیشه اش خورد و خمیره دسته اشم شکسته! یه ذره غصه خوردم چون هم دوستش داشتم هم کادوی احسان بود هم تازه خریده بود برام. ای دی زود تموم شد و اومدیم خونه پای کامپیوتر نشسته بودم احسان آن شد گفت بیا آند بریم گوشی بخرم برات. رفتیم یه نوکیا 5800 خرید برام :) دوستش دارم. گوشیه خودمم نفروحتم گذاشتم ببرم ایران بدیم به پسر عموی احسان موبایل فروشی داره بفروشتش برامون.

به فلش بک میزنیم به هفته ی پیش. دوشنبه شب مهمونی پریا اینا بود جرج. فردا شبش با احسان رفتیم خونه ی فاطمه اینا. داشتیم با فاطمه حرف میزدیم به صورت اتفاقی کشف کردم که داداش دوست فاطمه دوست احسان! خیلی جالب بود!... شبش یه خواب خیلی قشنگ و رویایی دیدم. چهارشنبه شب رفتیم یونیورسیتی مراسم بود و کریم و سفیر و ... اومدن حرف زدن با پریا فقط داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم خیلی خوش گذشت! پنجشنبه صبح فقط تی پی داشتیم که اونم تشکیل نشد و به جاش یه سمیناری بود تو کالج بعد از اونم ای دی رو پیچوندیم و رفتیم برای کار آی دی آفیس یه جای صنعتی و کیس ستادیشو انجام دادیم. بعد کالج رفتم یونیورسیتی با رسول. احسانم بود یه کم نشستیم و اومدیم خونه. خوابیدم و بعد که بیدار شدم فقط خونه رو مرتب کردم عین جنگل شده بود. جمعه عصری فاطمه و علی اومدن پیشمون شبشم رفتیم ریشی. علی فردا صبحش رفت ماهابالشور. فاطمه هم اومد خونمون دو تایی آماده شدیم و رفتیم مهمونیه پریا. من بودم و فاطمه و پریا و نیکتا خیلی خوش گذشت. کلی رقصیدیم و آخرشم من و پریا دیوونه بازیمون گل کرد با ریخت و قیافه های جالب!!! عکس گرفتیم. شبش تا صبح با فاطمه حرف زدیم به قول فاطمه کل رازهای زندگیمونو واسه همدیگه لو دادیم. فردا صبحش تا 2 ظهر خوابیدیم وقتی بیدار شدم احسان از تو هال داد زد. آیت الله منتظری فوت کرده!! خیلییییی ناراحت شدم خیلییییی. حالم گرفته شد سر صبح! مامان زنگ بهم گفت یکی از زن عموهاش و یکی از دوستای بابا هم فوت کردن. آقای سیف اللهی. با اینکه بچه بودم دیدمش ولی بازم خیلیی دلم سوخت. تو اصفهان تصادف کرده :( روحش شاد. فاطمه رفت خونه منم نهار گذاشتم فورمه سبزی و بعد با فاطمه یونیورسیتی قرار گذاشتم و با احسان و فاطمه رفتیم ام جی رود. سر راهم دفترامو از مهدا گرفتم. تو ام جی رود یه کم گشتیم. فاطمه یه عطر خرید برای علی من و احسانم دنبال گوشی بودیم برای من. دو تا مداد چشم خریدم یه دونه سبز صدری یه دونه ام مشکی. یه قهوه ای هم برای ابرو خریدم. 

این روزا انجمن برای محرم مراسمه شاید از امشب بریم... 

مرگ باید چنین باشد سفید و زیبا مانند مرگ قوها که قشنگ ترین آوازشان را در آخرین نفسشان میخوانند. روحت شاد منتظری عزیز... 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:25 توسط نگار |

دوشنبه صبح مثل هر روز رفتم کالج. سه شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه فندک فهمید تو امتحانش تقلب کردیم و ازمون پرسید و ما هم اعتراف کردیم. ولی نمیدونیم نمره هامونو چند داده باید ازش بپرسیم. چهارشنبه عصری از کالج اومدم احسان خونه نبود. تا ساعت 7 این حدودا منتظرش شدم نیومد خیلی نگران شدم گوشیشم نبرده بود. رفتم دانشگاهش دیدم اونجاست. کلی الاف شدم تا کارش تموم شد و رفتیم خرید آرچیز و جاست کژوال!! وسطاشم رفتیم کافی شاپ سیمبایسیس یه چیزی خوردیم. اومدیم خونه ولوو شدم تا فردا صبحش. پنجشنبه بعد از کالج رفتیم کلاس اتوکد که زود رفتیم و استاده نبود و ما هم اومدیم خونه. قبلشم رفتم آرچیز ام جی رود کارت تبریک خریدم. عصری رقتم یه سر پیش پریا تولدش بود با هم رفتیم سوسرود و کادوشو بهش دادم و بستنی خوردیم و عکس گرفتیم (که قراره بره فیس بوک) و با الهه و ندا هم حرف زدیم و اومدم خونه. خوش گذشت. جمعه شب با احساسی خوب و بی نظیر به خاطر تعطیلی شنبه یکشنبه با احسان رفتیم ریشی. قبلشم من اکتیو شدم موهامو رنگ کردم و رفتم حمام و ... شنبه صبح با احسان رفتیم خرید شبش عروسی یکی از دوستای هندی احسان دعوت بودیم یه ست فنجون و نعلبکی خوشگل خریدیم. احسان رفت کلاس ورکشاپ منم یه کم پای کامی نشستم و آماده شدم و رفتیم. اولین بارم بود عروسیه هندی میرفتم. اول اشتباهی داشتیم میرفتیم یه سالن دیگه (در ضمن اولین عروسی بود که با هم دعوت میشدیم) یه باغ بزرگ بود و وسطش یه حوض و فواره بود تهش عروس داماد و مامان باباهاشون نشسته بودن رو سن و همه میرفتن سلام علیک و تبریک و عکس میگرفتن باهاشون. دور تا دور باغ هم غذا سرو میکردن. سلف سرویس بود. با چند تا از دوستای احسان نشستیم. بر خلاف ایران اصلا بزن و برقصی در کار نبود. یه کم نشستیم و اومدیم. کادومونم قبول نکردن گفتن ما کادو نمیگیریم!! فقط کارت رو دادیم بهشون. دیروز صبح با احسان رفتیم خونه ی امین من شیت کشیدم. احسان و امینم تخته بازی کردن. خوش گذشت. نهار قورمه سبزی درست کرده بود :) چسبید. شب هم با احسان رفتیم خونه ی کیقباد. یه پسر کوچولوی بامزه داشتن. 

امروزم که کالج از صبح الافی بود و کلاس ها تشکیل نشدن. کالج میخواد ببرتمون مسافرت ما هم نمیخوایم بریم میگه 9000 روپیه خرج سفر رو در هر صورت باید بدید ما هم میگیم نمیدیم :)

شب جرج دعوتیم بابای پریا از مکه اومدن. یه روزی تو این هفته قراره پریا تولد بگیره.... فاطمه هم از ایران برگشت.

مامان دیروز میگفت حال مامانبزرگ خوب نیست و بیمارستانه :( خدا کنه خوب شه... بنده ی خدا.

یه کلیپ از فقر تو آفریقا دیدم همش عذاب وجدان دارم از این همه نعمت :( خدایا هزار بار شکرت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:27 توسط نگار |

جمعه عصری با احسان رفتیم وست ساید و staples  من دنبال جامدادی بودم که آخرم اون چیزی رو که میخواستم پیدا نکردم. شنبه عصری با پریا رفتیم ام جی رود. اول خواستیم بریم یه کلیسایی رو ببینیم که بسته بود. رفتیم اس جی اس مال و دورابجی و... از وست ساید یه چیزی تو مایه های چراغ خواب خربدم. ست قابی بود که روز قبلش خریده بودیم. رفتیم کی اف سی غذا خوردیم و اومدیم خونه. شبش با احسان رفتیم وست ساید دوباره. جا شمعی ست قابه و چراغ خوابه رو هم خریدم. یکشنبه صبح صاحبخونه اومد خونه رو دید. دوشنبه صبح از خواب که بیدار شدم دیدم میس کال افتاده رو گوشیم و از ایرانه. زنگ زدیم بابام گفت ویزات داره تموم میشه و برو پلیس مدارکتو سابمیت کن. bonefide نداشتم باید میرفتم کالج میگرفتم. با احسان رفتیم دانشگاهم و خوشبختانه بهم فوری دادن. فکر میکردم کلاس ها از یکم یعنی سه شنبه شروع میشه ولی بچه ها سر کلاس بودن!! باید فرداش میرفتم  پلیس چون دیر شده بود. با احسان رفتیم باغ وحش نزدیک دانشگاهم خیلی باحال بود. یه تیکه بود پلنگ هاش تو فضای آزاد بودن جلوشون چند متری خندق مانند کشیده بودن و بعدم یه نرده ی کوتاه بود و مردم وایستاده بودن جلوش.  پلنگه من و احسان رو دید و یه غرش کرد و دوید خیلی صحنه ی ترسناکی بود کسیم نبود اون دور و برا. ما هم ترسیدیم  و دویدیم. با اینکه اون ور نرده بود ولی نرده اش کوتاه بود خندق هم چند متر بیشتر نبود اگه دور خیز میکرد به نظرم میتونست بپره خلاصه مردم از ترس. فیل هاش خیلی نازنازی بودن. گوزن و آهو و خرس و میمون و ... داشت. مار و تمساح و طاووس و عقابم داشت. مار هاش خیلی ترسناک بودن تو یه حوض مانند بودن آدم فکر میکرد میتونن دیوار رو بیان بالا ولی نمیتونستن. بعد سنیک پارک مستقیم رفتم کلاس اتوکد. شب اومدم خونه جنازه بودم. فرداش رفتیم دانشگاه صبح با امین تا رسیدیم بچه ها گفتن امتحان داریم اونم دو تا. ولی با اینکه شوک شده بودیم رله برخورد کردیم. کل این هفته رو امتحان دادیم همه رو هم همگی با مهارت تقلب دادیم. اصلا این امتحانا الکیه خودشونم میدونن ما رو سر کار میذارن فقط. سه شنبه بی اس و تی پی داشتیم. بعد کالج امین اصرار کرد بمونیم برای ناسا! رفتیم سی سی دی با افسانه و رسول و سوده و امین. خوش گذشت. بعدم رفتیم کلاس اتوکد زود برگشتیم و اومدیم خونه. نیم ساع بعد احسان از بیرون اومد رفته بود پلیس برای کارای من. اون روزی که با پریا رفتم ام جی رود یه عینک آفتابی دیده بودم ازش خوشم اومده بود احسان اون روز از بیرون اومد دیدم برام خریده خیلی چسبید بهم :) چهارشنبه هم بی سی ام و اس پی دبلیو داشتیم. پنجشنبه هم تاس و ایدی. پنجشنبه  پریسا هم اومد. بعد کلاس احسان اومد دنبالم و رفتیم پلیس که برق نبود و مجبور شدیم صبر کنیم دو ساعتی. رفتیم کی اف سی نهار خوردیم و یه کم گشتیم و اومدیم. کلی الاف شدیم ایقدر شلوغ بود و خسته بودیم صبر نکردیم اومدیم خونه قراره فردا برم باید ازم یه عکس بگیرن خودشون و بذارن تو پرونده ام برای ویزا. جمعه هم ای دی داشتیم که یواشکی شیتمو آوردم خونه و سکشن کشیدم. شنبه هم ای دی داشتیم امتحانمونو سابمیت کردیم. دیروز عصر اومدم خونه داشتم میمردم از خستگی انگشت های پام خیلی دردددد میکرد. رفتیم ریشی با محمد و احسان.

امروز صبحم با احسان تصمیم گرفتیم بریم جاهای دیدنیه پونا. تو اینترنت سرچ کردیم و رفتیم کاخ آقاخان. یه جایی نزدیک کرگان بود خیلی جای قشنگی بود کلیییی عکس گرفتیم. مقبره گاندی و زنشم بود مقبره که نه در اصل جایی که نصف خاکستر جناره اش رو ریخته بودن. نصف دیگش تو دهلیه. بعدش رفتیم کرگان جرمن بیکری نهار خوردیم و بعدم رفتیم اشو پارک که آخر منظره و قشنگی و طبیعت بود واقعا هز (اگه دیکته اشو اشتباه نکنم) کردم. منظره هاش بکر بود آدم حس میکرد تو جنگل های آفریقاست. فوق العاده بود. موقع برگشتن نزدیک بود معتاد شیم!!!!! که یه پسر کویتیه به دادمون رسید. دم در اشو پارک یه یارویی هی گیر داد بیاین براتون شعبده بازی کنم هی گفتیم نمیخوایم هی گفت نه صبر کنید و یه برگ دستش بود گفت برگ جادوییه و براتون کبوتر در میارم. من فکر کردم ما فقط باید نگاهش کنیم و کاری با ما نداره. احسان بدبخت هی میگفت بیا بریم ولی من کنجکاو شده بودم. که یهو این پسره اومد (قبلش تو پارک دیده بودیمش) گفت ولش کنید و بیاید با من و توضیح داد که یه برگی میده دستتون که اگه بگیریدش از طریق پوستتون مواد میره تو بدنتون و بعدم میگه برگ رو فوت کنید و هواش میره تو بینیتون و بعد معتاد میشید. خوف کردم از سادگیم و ترسیدم! فوری برگشتیم. ولی تجربه شد برام!!

پیامبر رو تموم کردم یه کتاب جدید شروع کردم اسمش آبروی از دست رفته ی کاترینا بلوم. چند صفحه ی اولش رو خوندم تا الان.

با تشویق بچه های کالج منم farmville باز شدم احسانم همینطور. بازیه باحالیه.

خدایا شکرت که اینقدر جاهای زیبا رو نشونم میدی! مرسی که به من و عزیزانم سلامتی دادی... روح همه ی رفتگان رو شاد کن و همه ی مریض ها رو شفا بده و خودت تو این روزها مواظب هموطنام و همه ی انسان ها باش! 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 18:5 توسط نگار |

از دوشنبه باید برم دانشگاه دوباره روز از نو روزی از نو باید صبح زووود از  خواب نازم بزنم برم کلاس. دوباره استادای بی شعور و داد و بیداد دوباره سابمیشن و امتحان......

دیروز بعد کلاس رفتم یه سری به پریا زدم کلی خل و چل بازی در آوردیم. خودمونو عجیب غریب آرایش کردیم و عکس گرفتیم! دفتر خاطراتمو بهم داد توش چند صفحه نوشته بود خیلی باحال بود آخر خنده بود. هی نشستم ساعت شد 12 شب. شام خوردیم و آخر سر 12:30 اومدم خونه. تو راه میترسیدم. درای ماشینو قفل کردم و زود اومدم. اولین بارم بود نصف شب تنهایی رانندگی میکردم.

سه شنبه شب با احسان رفتیم یه رستورانی تو سیمبایسیس اولین بارمون بود میرفتیم جای قشنگی بود اسمش food land بود طبقه ی نهم بود تو تراس. کل شهر معلوم بود. وسط شهر یه جا داشتن کرکر میزدن خیلی صحنه ی قشنگی بود آهنگ هایی که میذاشتنم باحال بود اولش که رفتم دپ بودم ولی بعد خوشحال شدم رفته رفته. دستشوییشم قشنگ بود و پر شمع. رو میزم شمع گذاشته بودن... 

دوشنبه کلاسم کنسل شد! رفتیم جی ام رود گوشیمو بفروشم یه چیز دیگه بگیرم. مفتم نمیخریدن خورد تو ذوقم! نفروختمش. یکشنبه مهمون داشتم علی و فاطمه رو شام دعوت کرده بودم. اولین بارم بود بعد از ازدواج با احسان مهمون دعوت میکردم. غذاهای اکتشافی خودمو درست کردم با سوپ قارچ و مرغ و ساندویچ تو تستر. خوشمزه شد. فرداش رفتن ایران. شنبه شبم ویدا و درسا اومدن خداحافظی داشتن میرفتن ایران. پنجشنبه شبم آناهیتا اومد خداحافظی و رفت ایران. رسما تنها شدیم همه رفتن ایران!!

یکشنبه ی هفته ی پیشم با فاطمه و علی و محمد و احسان شام رفتیم مک دونالد بعدشم فاطمه اینا اومدن خونمون. خوش گذشت. فردا شبشم ما شام رفتیم خونشون. مهمون بازی کیف میده.

این چند روزه فیلم زیاد دیدم ملودی. orginal sin, heads in the clouds, atonement ... فیلم دیدنم باحاله مثل کتاب خوندن. والکیری ها رو هم تموم کردم. دارم پیامبر جبران خلیل جبران رو میخونم...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:11 توسط نگار |

امروز صبح ساعت 9:45 به زور بیدار شدیم. برای ساعت 10 صبح بلیط داشتیم. یه کم دیر رسیدیم. سینما پر پر بود. اسم فیلم 2012 بود و قیامت و آخر دنیا رو نشون میداد. خییییلی فیلم رو قشنگ ساخته بودن. زلزله و سونامی و همه چی با هم بود مردم هم تو خشکی هم تو دریا کشته میشدن. فقط یه سری که تونستن با هواپیما فرار کنن و برن چین و از اونجا سوار یه زیر دریایی مانندی یا نه بهتره بگم یه چیز عجیبی شن موفق شدن فرار کنن و زنده موندن. ولی جوری که فیلم رو به تصویر کشیده بودن فوق العاده بود. تو فیلم میگفت هر 600 هزار سال یک بار زمین و ماه و خورشید و چند تا سیاره دیگه رو یه خط میوفتن اگه اشتباه نکنم و میزان تابش خورشید به زمین چند برابر میشه و زمین از تو میجوشه و نتیجه اش میشه زلزله و... میگفتن 21 دسامبر 2012 قراره این اتفاق بیوفته ولی به نظرم کشکه و فیلم! اگه بر فرض محال هم چنین چیزی یک درصدم واقعیت داشته باشه من همون اول از سکته قلبی و ترس میمیرم! ... داشتم با خودم فکر میکردم چرا تو ایران مثلا این فیلمی که دیدم رو نمیذارن تو سینما و مردم باید برن دانلود کنن؟ یا اگرم بذارن بعد قرنی میذارن. مزه اش به اینه که همزمان با همه ی دنیا آدم فیلم رو ببینه! چه حرفای مزحکی میزنم فیلم پیشکشون!!!!!

حالا یه نکته ی جالب. من از بچگی کلا نسبت به زلزله ارادت خاصی داشتم. هر وقت میاد سرعت تپش قبلم در حد بی نهایت میشه و مثل ... میترسم! sensor های زلزله ام هم کلا قوی اند مثلا تو خواب هم 2 ریشتر رو حس میکنم! توهم زلزله ام هم بالاست یعنی وقتی تختم تکون بخوره هم فکر میکنم زلزله لرزوندتش! خلاصه من با این پیش زمینه امروز این فیلم رو رفتم دیدم و تقریبا یه ساعت پیش که پای کامپیوتر بودم دیدم مونیتور میلرزه و زلزله اومد! این یکی واقعا زلزله بود توهم نبود. محمد از خواب پرید و با احسان سه تایی رفتیم پایین. یه کم نشستیم خبری نشد اومدیم بالا!

دیروز صبح با احسان رفتیم یونیورسیتی ثبت نام کرد و بعدم رفتیم سیمبایسیس پنچرگیری چرخ ماشین و بعدم کافی شاپ و یه کمم تو one چرخیدیم یه عطرم از archies خریدم و اومدیم خونه. نهار خوردیم و رفتم کلاس. برگشتم محمد رفت دندونپزشکی و با وجود اینکه شام درست کرده بودم از بیرون ساندویچ خرید و لجمو در آورد! با احسان شب رفتیم خونه ی ویدا اینا. که گفتن بلیط سینما خریدن و نمیتونن بیان... رفتم کیمیاگرم از امین گرفتم. اولاشو خوندم!

پنجشنبه سر کلاس تنها بودم! شبش شام خونه ی آنی اینا دعوت بودیم. آرش جمعه رفت ایران. به همین مناسبت شب آخر دعوتمون کرده بودن. خوش گذشت مثل هر شب سریالا رو دیدیم و منچ زدیم! ... سه شنبه و چهارشنبه رو که کلا بارون بارید خیلی عجیب بود تو این فصل! سه شنبه شب ماهوارمون به خاطر بارون قطع بود رفتیم خونه ی آنی اینا دلنوازان دیدیم. قبلشم زنگ زدم به فاطمه اینا که با هم بریم بیرون نتونستن بیان سه تایی رفتیم مک.

چهارشنبه صبح تو اون بارون با پریا قرار گذاشتم. رفتیم ای سکور ماسالا زدیم و ادای غذا خوردن هندی ها رو در آوردیم (خدایا منو ببخش) و کلی خندیدیم. بعدشم گشتیم و حرف زدیم و رفتیم خونه ی نیکتا. برقش رفته بود بنده خدا. سه تایی پاسور بازی کردیم. منم کلاسمو کنسل کردم. بارون و طوفان میکس بود. خواستیم بریم یه پارکی نزدیک خونش که آدرسشو پیدا نکردیم و منصرف شدیم. در کل خوش گذشت.

دو هفته دیگه کالج باز میشه دوباره اتندنس سابمیشن و امتحان! :( حالشو ندارم...

از روزی که مامان رفته قانون وضع کردیم که یه روز محمد یه روز احسان ظرف بشورن منم آشپزی کنم! 

امشب قراره آناهیتا بیاد پیشمون...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:59 توسط نگار |

همیشه این سوال برام مطرحه چطوری میشه همه مهربون و پاک به دنیا میان٬ ولی از وسطای این سفر کوتاه زندگی بعضی ها مثل یه حیوون و شایدم بیشتر وحشی میشن.... یعنی اینا همون بچه های کوچیک و معصوم قدیمان!!!! دنیا؟! با عق ایدشون چه میکنه که اینجوری خدا نت رسانه میرن جلو. مغزم سوووت میکشه با دیدن بعضی چیزا... همه چی برام معما شده... دارم به خیلی چیزایی که نمیخوام هم شک میکنم.... کاش بتونم از این دلم دلی بسازم به بزرگی اونایی که تا لحظه ی آخرم تو نگاهشون شهامت و نترسیدن موج میزنه.

یه جرقه ی کوچیک تو ذهن آدم میتونه کل افکار و دنیا و آخرت آدم رو تغییر بده.

خدایا ویرانه ام رو آباد کن تا راه نابودی رو به پایان نرسونده...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:27 توسط نگار |